داستان کوتاه: بهترین پند

21 شهریور 1393   مهسا نومی   گنجینه ادبی, داستان کوتاه   2 نظر   513 بازدید   |



روزی دو دوست در بیابانی راه می رفتند. ناگهان بر سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و کار به مشاجره کشید. یکی از آنها از سر خشم سیلی محکمی توی گوش دیگری زد.

دوست سیلی خورده هم خون سرد روی شن های بیابان نوشت: امروز بهترین دوستم بر چهره ام سیلی زد. آن دو کنار یکدیگر به راه رفتن ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و استراحت کنند.

ناگهان پای شخصی که سیلی خورده بود لغزید و داخل برکه افتاد و چون شنا بلد نبود نزدیک بود غرق شود اما دوستش به کمک او شتافت و نجاتش داد. فرد نجات یافته به سختی و روی صخره سنگی نوشت: امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد. دوستش با تعجب پرسید: آن روز تو سیلی مرا روی شن های بیابان نوشتی اما امروز به سختی روی تخته سنگ نجات دادنت را حکاکی کردی؟

آن یکی هم لبخندی زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی به ما می کنند باید آن را روی سنگ بنویسیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ما ببرد.





0
0
0
0 نفر

2 نظر

  1. سلام قصه قشنگ و عبرت آموزی بود ممنون مهسا جون smiley17

    سلام قصه قشنگ و عبرت آموزی بود ممنون مهسا جون smiley17
  2. سلام علیکم
    خیلی ممنون مهسا خانم جالب بود ، باید یاد بگیریم همینطوری زندگی کنیم
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.