داستان کوتاه: مرد و فرشته


مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟

او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه مي رفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد. كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي. ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.
0
0
0
0 نفر

4 نظر

  1. سلام علیکم
    داستان آموزنده ای بود واقعا ممنون هستم دست تون درد نکنه
    بله همینطوره آدم نباید خودخواه باشه
  2. سلام خواهش میکنم ، بله درست ، ممنونم

  3. من عنکبوت زیادی کشتم خدا رحم کند 000 ولی سعی کردم هر لحظه و هر کجا هیچ چیزی را برای خودم نخواهم حتی در دعا کردن امید وارم همه ما و همیشه مثل این مرد نباشیم می توانست خودش و هم نوع خودش را نجات بدهد 000 smiley13

    من عنکبوت زیادی کشتم خدا رحم کند 000 ولی سعی کردم هر لحظه و هر کجا هیچ چیزی را برای خودم نخواهم حتی در دعا کردن امید وارم همه ما و همیشه مثل این مرد نباشیم می توانست خودش و هم نوع خودش را نجات بدهد 000 smiley13
  4. سلام golsorkh lol ، بله درست ، ممنونم از نظرتون.

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.