داستان کوتاه: گدای نابینا

روزی مرد ناینایی روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنیدروزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد

امروز بهار است، ولی من نمی‌توانم آنرا ببینم

وقتی کارتان را نمی‌توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین‌ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ......... لبخند بزنید.
0
0
0
0 نفر

4 نظر

  1. سلام علیکم
    خیلی ممنون از داستان تون
    هرچند که از راه گوشی نمیتونم یک آدمک بالبخند تقدیم تون کنم، ولی میتونم بگم یک لبخند از ته قلب تقدیم شما
  2. سلام ، خواهش میکنم . ممنونم smiley17


  3. سلام : عالی بود با خواندن متن های زیبا لبخند ی که از روی عشق و مجبت باشد بهترین هدیه است که تقدیم همه کسانی که در هر چه بهتر شدن و این برنامه و همچنین به مجید خان اخشابی smiley17

    سلام : عالی بود با خواندن متن های زیبا لبخند ی که از روی عشق و مجبت باشد بهترین هدیه است که تقدیم همه کسانی که در هر چه بهتر شدن و این برنامه و همچنین به مجید خان اخشابی smiley17
  4. سلام ، خواهش میکنم . ممنونم smiley17

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.