داستان کوتاه حل مسائل

14 آبان 1393   mozhdeh.nasiri   گنجینه ادبی, داستان کوتاه   2 نظر   1054 بازدید   |

داستان کوتاه حل مسائل


می‌گویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بیدار شد، با عجله دو مسأله را که روی تخته سیاه نوشته بود یادداشت کرد و به خیال اینکه استاد آنها را به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب برای حل آنها فکر کرد. هیچ یک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت. سرانجام یکی را حل کرد و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آنها را به عنوان دو نمونه از مسائل غیرقابل حل ریاضی داده بود.
اگر این دانشجو این موضوع را می‌دانست احتمالاً آنرا حل نمی‌کرد ولی چون به خود تلقین نکرده بود که مسأله غیرقابل حل است، فکر می‌کرد باید حتماً آن مسأله را حل کند و سرانجام راهی برای حل مسأله یافت.
حل نشدن بیشتر مشکلات زندگی ما به افکار خودمون بر می‌گردد.

1
1
0
1 نفر

2 نظر

  1. سلام علیکم
    بله دقیقا همین طور است که میفرمایید؛ افکارماتاثیرزیادی درزندی مادارند
  2. سلام بله ، درست ممنوم از نظرتون

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.