داستان کوتاه: آدم ها

21 آبان 1393   سید   گنجینه ادبی, داستان کوتاه   2 نظر   390 بازدید   |


همانطور که غاز ها و اردک ها را غذا می داد زیر لب غر می زد،
شاکی بود از آدم ها، می گفت:
آدم ها از دور قشنگ اند، مثل پروانه ها، رنگشان، بالشان، وقارشان، نازشان، آن نشست و برخاست شان، همه از دور قشنگ است، زیبایی شان گاهی افسون کننده ست، هوش از سرت می برد زیبایی شان،
اما کافیست از نزدیک ببینی شان، زیر ذره بین بگیری شان، چیزی جز یک موجود زشت بد ترکیب از زیر ذره بین نمی بینی.
آدم ها هم همینطور اند
از دور قشنگ اند، از دور خوب اند، جذبت می کنند، کافیست نزدیک شوی، کمی که صبر کنی بد می شوند،
شاکی بود از آدم ها...
0
0
0
0 نفر

2 نظر

  1. سلام علیکم
    ولی من اینطور فکر نمیکنم ؛ اگه عینک مون رو عوض کنیم میبینیم که آدمهای خوبی هم هستند که از نزدیک زیباترهم هستند؛ خیلی وقتها بعضی آدمهایی را میبینیم ، به آنها فرصت نمیدهیم وبعد متوجه میشویم که چقدر اشتباه کردیم پس بهتر است بااحتیاط نزدیک شویم بااحتیاط فرصت دهیم تا ببینیم چگونه هستند آن وقت تصمیم بگیریم
    ممنون از شما؛ دست تون درد نکنه
  2. با نظر سلام علیکم موفق هستم چون همه انسانها از اول بد به دنیا نیامدن پاک و معصوم

    خو د انسانها هستن که یا بد و خوب می شوند خداوند به همه انسانها عقل و شعور و درک داده فرق ما با حیوان در این گزینه ها است متاسفانه بعضی از ادراکی که خداوند داد استفاده نمی کنند و دوست و رفیق و بد بیاری را بهانه می کنند و بعض ها از حیوان هم پست تر و زشت تر می شوند به خاطر اینکه رو آوردن به مواد شیمیائی 0000 اسمش گذاشتن شادی آور و غیر ه و جامعه ما ایران زیبا را به لجن و زشت و ترس آور و امنیت جامعه
    را به خطر می اندازن امیدوارم خداوند همه را به راه راست و یک لحظه از خودش ما ومن نوعی و خانوادام دور نکند و آنها رابه را ست و آخر عاقیت ما را به خیر کند 0000
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.