شعرخوانی زیبای فریدون مشیری

1 آذر 1393   nedakeshavarz   گنجینه ادبی   2 نظر   866 بازدید   |

فریدون مشیری

گفت دانایی که: گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری ست پیکاری سترگ
روز و شب، ما بین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
و آن که از گرگش خورد هر دم شکست
گر چه انسان می نمایند، گرگ هست!
و آن که با گرگش مدارا می کند،
خلق و خوی گرگ پیدا می کند.
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی همچو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
این که انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند،
و آن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟
6
5
1
7 نفر

2 نظر

  1. باسلام خانم کشاورز هر چه گوید در این شعر واقعا" درت ات بعضی انسانها متاسفانه ضاهر زیبا و در لباس گرگ هسنتن ضاهری انسانی و درون گرگی باید پناه برد به خداوند بزرگ از شر این انسان نما من نوعی و همه انسانهای پاک را از شر این گر گ صفت ها حفظ و نگه دارد 000 ممنون از قسمت موفق و شاد و خسته نباشید 0 smiley17

  2. سلام علیکم
    دست تون درد نکنه؛ انشاالله ماهم موفق بشیم گرگ های درون مون رو در بند کنیم؛ وانسانهای مطیع فرمان خداوند باشیم

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.