همه جا زیبا و دگرگون شده بود؛
خانه، کوچه، محله...همه زیبا و تمیز بودند،
و مردم شاد و مهربان.
حتی همسایه ای که تا دیروز تمام حرفهایش فحش و ناسزا بود،
با لبخند به او می نگریست،و عجیب مودب و متین شده بود.
گویی که باران زده و تمام پلیدی ها را
از شهر و دیار و دل مردمانش، زدوده است.

بچه هایی که تا دیروز،سر چهار راه گل می فروختند،
امروز در حال بازی و کودکی بودند.
همه چیز بی نهایت زیبا و رویایی بود;
نه گناهی...نه دردی...نه فقری.....
غرق در زیبایی شده بود،که ناگهان،
گردباد زمان، وزید و همه چیز را با خود برد....
او به عقب بازگشته بود،و همه چیز
مثل قبل شده بود;سیاه و سخت...
از این حادثه،سخت به گریه افتاد...

دستی بر شانه اش نشست،به عقب نگاه کرد...
آقا بود...
فرمودند:

می دانم خیلی سخت است،اما....،
تو دلت ظهور می خواهد....

و ظهور هم، سربازهایش را....

2
2
0
2 نفر

3 نظر

  1. سلام خیلی زیبا بود ممنون
  2. سلام
    ممنون ،زیبا بود........آمین یارب العالمین
  3. باسلام،ممنون از نگاه سبزتان.

    باسلام،ممنون از نگاه سبزتان.
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.