داستان کوتاه

(نگاه خدا)

هر روز به مسجد می رفت،

و سه ساعت در آنجا،

با خدا خلوت می کرد.

دلش را در چشمه ی بیکران

محبت خدا، صفا می داد،

تا در کوران سیاهی

زمینی ها، تیره و کدر نشود.

اما آن روز، کارهای بیشتری

داشت و زمان کمتری.

تصمیم گرفت،زمان کمتری

در مسجد بماند.

وقتی از مسجد خارج شد،

هر چه به اطراف نگریست،

اثری از کفش هایش نیافت.

وقتی مطمئن شد،که کفشی

در کار نیست،لبخندی زد،

و به مسجد بازگشت.

او می دانست، که خدا،

کفش هایش را پنهان کرده است.

[نویسنده : باران سپید]

1
1
0
1 نفر

2 نظر

  1. سلام
    ممنون.....
  2. سلام،رعنا جان،ممنون ازنگاه سبزت
    نقل قول: رعنافرشی نوراللهی
    سلام
    ممنون.....


    سلام،رعنا جان،ممنون ازنگاه سبزت
    نقل قول: رعنافرشی نوراللهی
    سلام
    ممنون.....
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.