گنجشک و خدا

1 بهمن 1393   یاس سفید 1385   گنجینه ادبی, داستان کوتاه   3 نظر   629 بازدید   |

گنجشک با خدا قهر بود! روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند...
گنجشک هیچ نگفت... و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی.
این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟
لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟؟؟
و سنگینی بغضی راه کلامش را بست...
سکوتی در عرش طنین انداخت.
فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود.
باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.
آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود...
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...

***

قرآن کریم / سوره بقره / آیه 216
چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آنکه خیر شما در آن است؛ و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکهشر شما در آن است. و خدا می داند، و شما نمی دانید...

0
0
0
0 نفر

3 نظر

  1. سلام
    ممنون....
    من همیشه این رو زمزمه می کنم: خدایا کمکم کن تا در هایی را که به رویم می گشایی ندانسته نبندم.
  2. سلام علیکم دست تون درد نکنه ، داشتم به این فکر میکردم چقدر دانسته وندانسته کارهایی کردیم که نباید میکردیم
    و.....
    وچقدر خدا بخشنده ومهربان است، احساس میکنم اگه یه ذره وجود ومردانگی در ذات آدم باشه شرمنده خداباشه

    سلام علیکم دست تون درد نکنه ، داشتم به این فکر میکردم چقدر دانسته وندانسته کارهایی کردیم که نباید میکردیم
    و.....
    وچقدر خدا بخشنده ومهربان است، احساس میکنم اگه یه ذره وجود ومردانگی در ذات آدم باشه شرمنده خداباشه
  3. سلام
    زیبا بود خدا خیرتون بده
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.