تجسم اعمال

همه جا، تاریک و ترسناک بود،
به سختی می شد جایی رادید،
صحرایی بزرگ از انسانها

تنها،نقطه هایی از نور دیده می شد،
که برسر عده ای فرود آمده بود.

به دستش نگریست;

پوشه ای عجیب در دستش بود،

ناگهان صدایی شنید،

رو به صدا نگریست،

فرشته ای خشمگین و خوفناک پشت یک میز نشسته بود
و اسم افراد را یکی یکی صدا می زد.

کار هرکس چند ساعت طول می کشید،
و در انتها،
یک مهر به پوشه اش
می خورد;

بهشت یا جهنم.

ثانیه ها به سرعت می گذشت،

نوبت به او رسید،

جلو رفت و پوشه ی
پرونده اش را داد.

فرشته با عصبانیت،
نگاهی به او انداخت،

نگاهی که تا اعماق وجودش رسوخ کرد.

بدون باز کردن پرونده مهری بر آن زد :

جهنم.

نمی توانست باور کند،

چرا تنها برای او بدون بررسی رد می شد؟

هر چه التماس کرد و خواهش،
برای یک فرصت و بازبینی، بی فایده بود.

ماموران او را به سمت دوزخ بردند.

لحظه ای پیش از ورود به دوزخ، صدایی شنید;

این مجازات، تجسم اعمال خود توست،

وقتی که پرونده های روی میزت را،

بدون بررسی رد می کردی...

[نویسنده: باران سپید]

2
2
0
2 نفر

2 نظر

  1. سلام علیکم
    دست تون درد نکنه
  2. باسلام،ممنون از نگاه سبزتان
    نقل قول: ساچیم
    سلام علیکم
    دست تون درد نکنه


    باسلام،ممنون از نگاه سبزتان
    نقل قول: ساچیم
    سلام علیکم
    دست تون درد نکنه
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.