غرور عبادت سوز

22 بهمن 1393   مهسا نومی   گنجینه ادبی, داستان کوتاه   4 نظر   359 بازدید   |

غرور عبادت سوز

 

روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى میگذشت. در راه به عبادت‏گاهى رسید که عابدى در آن‏جا زندگى میکرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آن‏جا گذشت.

وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان‏جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده ‏ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.

مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت:

خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‏کار محشور مکن.

در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود که به این عابد بگو:

ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمیکنیم، چرا که او به دلیل توبه و

پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ.

منبع: غزالى، محمد، کیمیاى سعادت

4
4
0
4 نفر

4 نظر

  1. سلام
    سپاس....
  2. سلام علیکم
    دست تون درد نکنه

    سلام علیکم
    دست تون درد نکنه
  3. رعنافرشی نوراللهی - ساچیم



    سپاس از لطف و توجهتون
  4. سلام خانم نومی خیلی زیبا بود
    مصداق این حدیثه از امام حسین که می فرماد البته قریب به مضمون
    هیچ کسی نبایستی از خونش بیرون بیاد مگر اینکه همه مردم رو از خودش بهتر بدونه متاسفانه ما هر روزدر مورد هزاران نفر از روی حدث و گمان و یا بدتر غرض قضاوت میکنیم
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.