بهشت همان قلب توست

27 بهمن 1393   حنان   گنجینه ادبی, داستان کوتاه   5 نظر   322 بازدید   |

بهشت همان قلب توست

 

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: چه بارانی می آید. پدرم گفت: بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود. او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر لباسمان دیدیم.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. آسمان حیاط ما پر ازعادت ودود بود. پیامبر، کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد وتکه ای ازآن را توی دستهایمان گذاشت.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سر انگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود، به ما بخشیدند. و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید.
پیامبر کلیدی برایمان آورد. اما نام او را که بردیم، قفلها بی رخصت کلید باز شدند.
من به خدا گفتم: امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد. امروز انگار اینجا بهشت است.
خدا گفت:
کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد
و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.

 

5
5
0
5 نفر

5 نظر

  1. بهشت همان قلب ماست ... سپاس دوست عزیز
  2. سلام
    سپاس....
  3. باسلام،بسیار زیبا و سرشار از عطر خدا بود.
    ممنون.

    باسلام،بسیار زیبا و سرشار از عطر خدا بود.
    ممنون.
  4. سلام دوستای گلم
    ممنون از همراهیتون
  5. سلام
    زیبا بود
    ممنون
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.