داستان کوتاه: شاهین و چنگیز

10 فروردین 1394   سید   گنجینه ادبی, داستان کوتاه   3 نظر   648 بازدید   |

 

 

یک روز چنگيز و درباريانش برای شكار به جنگل رفتند. هوا خيلی گرم بود و تشنگی داشت چنگيز و يارانش را از پا در می آورد.

بعد ازساعتها جستجو جويبار كوچكی ديدند.

چنگيز شاهين شكاريش را به زمين گذاشت،
و جام طلایی را در جويبار زد و خواست آب بنوشد،
اما شاهين به جام زد و آب بر روی زمين ريخت.

برای بار دوم هم همين اتفاق افتاد،
چنگيز خيلی عصبانی شد و فكر كرد،
اگر جلوی شاهين را نگيرم،
درباريان خواهند گفت:
چنگيز جهانگشا نمی تواند از پس یک شاهين برآيد؛

پس اين بار با شمشير به شاهين ضربه ای زد.
پس از مرگ شاهين چنگيز مسير آب را دنبال كرد و ديد كه ماری بسيار سمی در آب مرده و آب مسموم است.

او از كشتن شاهين بسيار متاثر گشت.

مجسمه ای طلایی از شاهين ساخت،
بر یکی از بالهايش نوشتند:

یک دوست هميشه دوست شماست؛
حتی اگر كارهايش شما را برنجاند.

روی بال ديگرش نوشتند:
هر عملی كه از روی خشم باشد محكوم به شكست است...

ﺩﯾﺮﺗﺮ ﺑﺮﻧﺠﯿﻢ،
ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﺒﺨﺸﯿﻢ،
ﮐﻤﺘﺮ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﻨﯿﻢ،
ﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺪﻫﯿﻢ...

1
1
0
1 نفر

3 نظر

  1. سلام.
    با سپاس از شما...
  2. سلام علیکم
    دست تون درد نکنه ؛سپاس گذارم
  3. سلام
    سپاس......
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.