داستان کوتاه شعله امید

12 فروردین 1394   طاهره اصغری   گنجینه ادبی, داستان کوتاه   4 نظر   719 بازدید   |

 

چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.

اولین شمع گفت: من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.

فکر می کنم که به زودی خاموش شوم.

هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد.

شمع دوم گفت: من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم.

حرف شمع ایمان که تمام شد، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت:

من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند.

آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند.

پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد.

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.

او گفت: شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟

چهارمین شمع گفت: نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم.

من امید هستم.

چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.

بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود.

نتیجه داستان: ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم.

2
2
0
2 نفر

4 نظر

  1. سلام , خیلی زیبا و آموزنده بود

    سلام , خیلی زیبا و آموزنده بود
  2. سلام
    عالی بود.سپاسگزارم. smiley17
  3. سلام علیکم
    بسیار نیکو بیان کردید
    سپاسگذارم دوست گرامی
  4. سلام
    سپاس....
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.