داستان کوتاه: دایره ای به مساحت زندگی

 

مرد ملاک وارد روستا شد. آوازه اش را از ماهها پیش شنیده بودند.

 

زمینها را میخرید. خانه ها را ویران میکرد و ساختمانهایی مدرن بر آنها بنا میکرد.

 

پیشنهادهایش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه میکرد.

 

روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده بود.

 

نوعی حرص عجیب داشت. حرص برای زمین خواری

 

همه میدانستند که پیشنهادهای مالی جذابش، این روستا را نیز نابود خواهد کرد.

 

کدخدا آمد. روبروی مرد ایستاد. مرد در حالی که به دامنه کوه خیره شده بود گفت:

 

کدخدا! همه این املاک را با هم چند می فروشی؟

 

کدخدا سکوتی کرد و گفت: در ده ما زمین مجانی است.

 

سنت این است که خریدار، محیط زمین را پیاده میرود و به نقطه اول باز میگردد.

 

هر آنچه پیموده به او واگذار میشود.

 

مرد ملاک گفت: مرا مسخره میکنی؟

 

کدخدا گفت: ما نسلهاست به این شیوه زمین می فروشیم.

 

مرد ملاک به راه افتاد. چند ساعتی راه رفت.

 

گاهی با خود فکر میکرد که زودتر دور بزند و به نقطه شروع بازگردد

 

اما باز وسوسه میشد که چند گامی بیشتر برود

 

و زمینی بزرگتر را از آن خود کند. تمام کوهپایه را پیمود

 

غروب بود. روستاییان و کدخدا در انتظار بودند.

 

سایه ای از دور نمایان شد. مرد ملاک کم کم به کدخدا و روستاییان نزدیک می شد.

 

زمانی که به کدخدا رسید، نمیتوانست بایستد. زانو زد.

 

حتی نمیتوانست حرف بزند. بر روی زمین دراز کشید و جان داد.

 

نگاهش هنوز به دوردستها، به کوهپایه ها، خیره مانده بود.

 

کوهپایه هایی که دیگر از آن او نبودند

 

(لئوتولستوی)

 

 

هر كس فقير و قانع باشد، ثروتمند است...**شكسپير**

 

 

قانع بودن برای زندگی زیباتر

 

3
3
0
3 نفر

4 نظر

  1. سلام
    سپاس.....
  2. روزی شیوانا از نزدیک مزرعه ای می گذشت. مرد میانسالی را دید که کنار حوضچه نشسته و غمگین و افسرده به آن خیره شده است.شیوانا کنار مرد نشست و علت افسردگی اش را جویا شد. مرد گفت:”این زمین را از پدرم به ارث گرفته ام. از جوانی آرزو داشتم در این جا ماهی پرورش دهم. همه چیز آماده است. فقط نیازمند سرمایه ای بودم که این حوضچه را لایروبی و تمیز کنم و فضای سربسته مناسبی برای پرورش و نگهداری ماهی ایجاد کنم . این آرزو را از همان ایام جوانی داشتم و الان بیش از ده سال است که هنوز چنین سرمایه ای نصیبم نشده است . بچه هایم در فقر و دست تنگی بزرگ می شوند و آرزوی من برای رسیدن بهسرمایه لازم برای آماده سازی این حوض بزرگ هر روز کم رنگ تر و محال تر میشود. ای کاش خالق هستی همراه این حوض بزرگ به من سرمایه ای هم می داد تابتوانم از آن، ثروت مورد نیاز خانواده ام را بیرون بکشم.” شیوانا نگاهی به اطراف انداخت و سپس حوضچه سنگی کوچکی را در فاصله دوراز حوض بزرگ نشان داد و گفت: “چرا از آن جا شروع نمی کنی. هم کوچک و قابلنگهداری است و هم می تواند دستگرمی خوبی برای شروع کار باشد.مرد میانسال نگاهی ناامیدانه به شیوانا انداخت و گفت: “من می خواستم بااین حوض بزرگ شروع کنم تا به یک باره به ثروت عظیمی برسم و شما آن حوضچهکوچک سنگی را به من پیشنهاد می کنید. آن را که همان ده سال پیش خودم بهتنهایی می توانستم راه بیندازم.” شیوانا سری تکان داد و گفت: ” من اگر جای تو بودم به جای دست روی دستگذاشتن و حسرت خوردن لااقل با آن حوضچه کوچک آرزوی بزرگم را تمرین می کردمتا کمرنگ نشود و از یادم نرود.مرد میانسال آهی کشید و نظر شیوانا را پذیرفت و به سوی حوضچه کوچک رفت تاخودش را سرگرم کند.چند ماه بعد به شیوانا خبر دادند که مردی با یک گاری پر از خرچنگ خوراکینزدیک مدرسه ایستاده و می گوید همه این ها را به رایگان برای مدرسه هدیهآورده است و می خواهد شیوانا را ببیند. شیوانا نزد مرد رفت و دید او همان مرد میانسالی است که آرزوی پرورشماهی را داشت. او را به داخل مدرسه آورد و جویای حالش شد. مرد میانسالگفت: “شما گفتید که اگر جای من بودید اول از حوضچه سنگی شروع می کردید. منهم تصمیم گرفتم چنین کنم. وقتی به سراغ حوضچه سنگی رفتم متوجه شدم که آبیکه حوضچه را پر می کند از چشمه ای زیر زمینی و متفاوت می آید و املاح آنبرای پرورش ماهی اصلاً مناسب نیست اما برای پرورش میگو عالی است. به همیندلیل بلافاصله همان حوضچه کوچک را راه انداختم و در عرض چند ماه به ثروتزیادی رسیدم. ای کاش همان ده سال پیش همین کار را می کردم و این قدر بهخود و خانواده ام سختی نمی دادم.” شیوانا تبسمی کرد و گفت:”حال می خواهی چه کنی؟” . مرد گفت: “ثروت حاصلاز این حوضچه سنگی و پرورش میگو تمام خانواده مرا کفایت می کند. می خواهماز این به بعد در راحتی و آسایش به پرورش میگو در حوضچه سنگی کوچکبپردازم.” شیوانا تبسمی کرد و گفت: “من اگر جای تو بودم با سرمایه ای کهاکنون به دست آورده ام به سراغ حوض بزرگ می رفتم و در آن پرورش ماهی را همشروع می کردم. مردم این دهکده و دهکده های اطراف به ماهی نیاز دارند و حوضبزرگ تو می تواند بسیاری را از گرسنگی نجات دهد.”
  3. هم داستان اصلی و هم داستان آقا یا خانم root زیبا بود
    سپاس

  4. آخرین آیه ی نور

    سلام،بسیارزیبابود.تمامی دوستان رو دعوت میکنم،که از وبلاگم بازدیدکنند.

    آخرین آیه ی نور

    سلام،بسیارزیبابود.تمامی دوستان رو دعوت میکنم،که از وبلاگم بازدیدکنند.
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.