داستان کوتاه: مهمان خدا

30 فروردین 1394   کوثر   گنجینه ادبی, داستان کوتاه   2 نظر   506 بازدید   |

مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: چه کسی برای مرده های شما نماز می خواند؟

چوپان گفت: ما کسی را برای این کار نداریم».خودم نماز آنها را می خوانم.

مرد گفت: خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!

چوپان مقابل جنازه ایستاد و یکی دو کلمه زمزمه کرد و گفت: نمازش تمام شد.

مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه نمازی بود؟

چوپان گفت: بهتر از این بلد نبودم.

مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.

شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد. از پدر پرسید: چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟

پدرش گفت: هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!

مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟

چوپان گفت: وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد، با خداوند گفتم:

خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی؟

2
2
0
2 نفر

2 نظر

  1. سلام
    جالب وتاثیر گذار بود. متشکرم
  2. سلام
    سپاس.....
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.