داستان کوتاه: زورگویی

30 اردیبهشت 1394   sattarimahmood   گنجینه ادبی, داستان کوتاه   3 نظر   343 بازدید   |

 

[img]https://encrypted-tbn2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTjDM1QXf_sHWGZN4rL6JmcehTw00P-GopUMTpNFQBBv9y68LpX[/img]

چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچه‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم: - بنشینید یولیا.می‌دانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمی‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
- چهل روبل.
- نه من یادداشت کرده‌ام. من همیشه به پرستار بچه‌هایم سی روبل می‌دهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز دقیقا.
- دو ماه. من یادداشت کرده‌ام، که می‌شود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد.همان‌طور که می‌دانید یکشنبه‌ها مواظب "کولیا" نبوده‌اید و برای قدم زدن بیرون می‌رفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌های لباسش‌ بازی می‌کرد ولی صدایش در نمی‌آمد.
- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه می‌‌گذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌ها باشید. دوازده و هفت می‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌ها، آهان شصت منهای نوزده روبل می‌ماند چهل و یک روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌اش می‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌های عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
-... و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزش‌تر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌ها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بی‌مبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید... همچنین بی‌توجهی شما باعث شد کلفت‌خانه با کفش‌های "وانیا" فرار کند. شما می‌بایست چشم‌هایتان را خوب باز می‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌گیرید. پس پنج تای دیگر کم می‌کنیم... دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا کنان گفت:

من نگرفتم.
- اما من یادداشت کرده‌ام... خیلی خوب. شما شاید... از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی می‌ماند.
چشم‌هایش پر از اشک شده بود و چهره‌عرق کرده‌اش رقت‌آور به نظر می‌رسید. در این حال گفت:
- من فقط مقدار کمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.
- دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم می‌کنیم. می‌شود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:
- متشکرم.
جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:
- چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه می‌گذارم و دارم پولت را می‌خورم!؟ تنها چیزی که می‌توانی بگویی همین است که متشکرم؟!
- در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه می‌زدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل می‌دهم. همه‌اش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی زد که یعنی "بله، ممکن است."
به خاطر بازی بی‌رحمانه‌ای که با او کرده‌ بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
- متشکرم. متشکرم.
بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت می‌شود زورگو بود.

2
2
0
2 نفر

3 نظر

  1. به خاطر چه چيزى بايد از ما ، ياد کنند؟

    اين سؤال ، موجب دگرگونى شديدى در زندگى عده اى ،

    از جمله پيتر دراکر(نظریه پرداز معروف مدیریت)شده است.

    معلم او ، در سيزده سالگى، سؤالى پرسيده

    و گفته انتظار ندارم بتوانيد به سؤال من پاسخ دهيد.

    اما اگر در پنجاه سالگى هم نتوانيد پاسخى براى آن بيابيد ،

    در اين صورت ، حتم بدانيد که زندگي تان را ضايع کرده ايد.

    آن سؤال اين است: " به خاطر چه چيزى بايد از تو ، ياد کنند؟

    گاهی حتی سالها حرف زدن کافی نیست
    با بعضی ها باید به سکوت رسید . . .
    به یک لبخند ،
    به یک نگاه رهایشان کرده ،
    و با اطمینان به دست طبیعت سپردشان ، . .
    طبیعتی که در آن هر حضوری سایه ای ،
    هر صدایی پژواکی ،
    هر زهری پادزهری ،
    و هر عملی عکس العملی دارد ،
    باید گذشت ، رها کرد ، آرام بود . . .
    و ایمان داشت که زندگی در دنیا بی حساب نیست . . .

    شخصی می گفت:

    «من سی سال دارم.»

    بزرگی به او خرده گرفت و گفت:

    «نباید بگویی سی سال دارم، باید بگویی آن سی سال را دیگر ندارم.»

    راستی ماها به جای سال هایی که دیگر نداریم، چه داریم؟؟؟


    پرواز را یاد بگیریم
    نه برای اینکه از زمین جدا شویم،
    برای اینکه به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شویم ...
  2. سلام علیکم
    بسیار زیبا
  3. سلام آقا یا خانم روت در جواب و تکمیل این پاسخ زیباتون فقط می تونم این متنو قرار بدم نتیجه گیری با خودتون
    به نظر شما انسانها از نظر وجود چند دسته اند؟
    تا به حال به ین موضوع اندیشیده اید ؟
    به نظر بزرگی انسانها چهار دسته اند حال بیایید ببینیم این تقسیم بندی چقدر مطابق با آن چیزی است که ما می اندیشیم



    دسته اول
    آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند نیستند
    عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی بر فیزیک شان است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند و پی به وجودشان می بریم بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

    دسته دوم
    آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
    مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

    دسته سوم
    آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
    آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

    دسته چهارم
    آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
    شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد
    حال که این تقسیم بندی مشخص گردید بیایید با خود بیاندیشیم صادقانه
    که در کدام یک از این دسته ها قرار می گیریم
    سوالی بس سخت و تعیین کننده!
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.