داستان کوتاه: دزد باورها

28 اردیبهشت 1394   sattarimahmood   گنجینه ادبی, داستان کوتاه   0 نظر   257 بازدید   |

 

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.
او را گفتند: چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

3
3
0
3 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.