شعر: یاد جوانی

8 خرداد 1394   sattarimahmood   گنجینه ادبی, شعر   4 نظر   257 بازدید   |



پیرمو گاهی دلم یاد جوانی میکند

بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند

همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست

طاقتم اظهار عجز و نا توانی میکند

بلبلی در سینه مینالد هنوزم کین چمن

با خزان هم آشتی و گل فشانی میکند

ما به داغ عشق بازیها نشستیمو هنوز

چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند

نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز

با همان شورو نوا دارد شبانی میکند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان

با همین نخوت که دارد آسمانی میکند

سالها شد رفته دم سازم ز دست اما هنوز

در درونم زنده است و زندگانی میکند

باهمه نسیان تو گویی کز پی ازار من

خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند

بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی

چون بهاران میرسد با من خزانی میکند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند

آنچه گردون میکند با ما نهانی میکند

میرسد قرنی به پایان و سپهر بایگان

دفتر دوران ما هم بایگانی میکند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید

ور نه قاضی در قضا نا مهربانی میکند

2
2
0
2 نفر

4 نظر

  1. سلام
    سپاس....
  2. سلام علیکم
    دست تون درد نکنه انتخاب زیبایی بود
    البته تامل بر انگیز
  3. سلام ممنون شعر زیباییه
  4. [quote=رعنافرشی نوراللهی]سلام
    سپاس....[/qu
    سلام خواهش میکنم ببخشید دیر جواب لطفتونو دادم چند وقتی به اینترنت دسترسی نداشتم

    نقل قول: حنان
    سلام ممنون شعر زیباییه

    سلام خواهش میکنم ببخشید دیر جواب لطفتونو دادم چند وقتی به اینترنت دسترسی نداشتم

    نقل قول: ساچیم
    سلام علیکم
    دست تون درد نکنه انتخاب زیبایی بود
    البته تامل بر انگیز

    سلام خواهش میکنم ببخشید دیر جواب لطفتونو دادم چند وقتی به اینترنت دسترسی نداشتم
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.