داستان کوتاه سیرت زیبا

2 خرداد 1394   hamrazh65   گنجینه ادبی, داستان کوتاه   3 نظر   469 بازدید   |

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندانهایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره.

روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند.
نقطه مقابل او دختر زیبا روو پولدار بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید: میدونی زشت ترین دختراین کلاسی؟

یک دفعه کلاس از خنده ترکید.

بعضیها هم اغراق آمیزتر میخندیدند.

اما تازه واردبا نگاهی مملو از مهربانی و عشق درجوابش جمله ای گفت که موجب شد در همانروز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند.
اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که میتوان به او اعتماد کرد.
و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.
اوبرای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی میگفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و...
به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیاوبه مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود.
آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجیدهایش ازدیگران بود که واقعاً به حرفهایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرداشاره میکرد.
مثلاً به من میگفت: بزرگترین نویسنده دنیا وبه خواهرم میگفت بهترین آشپز دنیا و حق هم داشت.
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم وبدون توجه بصورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم.
پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحرآمیزش میدانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند. 
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟
همسرم جواب داد: من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.

”تئودور داستایوفسکی”

عظمت در دیدن نیست...
عظمت در چگونگی دیدن است.

3
3
0
3 نفر

3 نظر

  1. درد دارد که کوزه ی جان را بشکنیم واز وجود کلوخ شده ی خویش خاکی نرم بساییم و دوباره کوزه ی جان را زیبا و فیروزه فام بسازیم.

    اما آن فوت کوزه گری که می گویند تمام این ها را به راحتی در خود دارد.

    کافی ست برای بهتر شدن جامعه ی خود رسالتی را انتخاب کنیم.

    اگر در شهری زندگی می کنیم برای زندگی شهروندی ، رعایت حقوق شهروندی دیگران قدمی برداریم.

    اگر در روستایی زندگی می کنیم برای توسعه ی دانش و آگاهی مردمان گامی برداریم

    کتابی به نوجوانی.

    هدیه ای به دوستی

    توقفی با فاصله در برابر عبور سالمندی از خیابان و االقای یک احساس امنیت، آن فوت کوزه ساز است.
    زندگی یك هنر است. نباید زندگی را ساده بی انگاریم. به دنیا آمدن ،همان زندگی نیست. بدنیا آمدن فقط یك فرصت است.

  2. سلام
    زیبا بود
    تشکر

    سلام
    زیبا بود
    تشکر
  3. سلام
    سپاس...
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.