از پادشاهی پرسیدند: چگونه از سربازی به پادشاهی رسیدی؟

گفت: از سختی نترسیدم و هرگز دلسرد و ناامید نشدم و برای رسیدن به مقصودم از موری پند گرفتم.
روزی از دشمنان گریخته بودم و به ویرانه ای پناه برده بودم. در آنجا به عاقبت کار خود فکر می کردم. ناگهان چشمم به موری افتاد که دانه ای بزرگتر از خود را از دیواری بالا می برد. چون به نیمه ی راه می رسید، دانه ی سنگین به زمین می افتاد. مور از دیوار پایین می آمد و بار دیگر دانه را بر می داشت و از دیوار بالا می رفت. شصت و هفت بار شمردم که دانه به زمین افتاد و مور از کار و کوشش باز نایستاد. عاقبت به مقصود خود رسید و دانه را به بالای دیوار برد. 
از دیدن کار و کوشش مور پند گرفتم. در دل امیدوار شدم، وبا خود گفتم: من از این مور کمتر نیستم. با این امید از آن ویرانه بیرون آمدم و از کار و کوشش دست بر نداشتم تا به مقصود رسیدم.

 

می باش به جدو جهد در کار
دامان طلب زدست مگذار
هر چیز که دل به آن گراید 
گر جهد کنی به دست آید

((نظامی))

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.