روزگار جالبیست

21 تیر 1394   یاس سفید 1385   گنجینه ادبی   2 نظر   195 بازدید   |

مردم اینجا چقدر مهربانند!
دیدند کفش ندارم، برایم پاپوش دوختند... 
دیدند سرما می خورم، سرم کلاه گذاشتند
و چون برایم تنگ بود کلاه گشادتری
و دیدند هوا گرم شد، پس کلاهم را برداشتند...
چون دیدند لباسم کهنه و پاره است به من وصله چسباندند
چون از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم، محبت کردند و حسابم را رسیدند
خواستم در این مهربانکده خانه بسازم ، نانم را آجر کردند گفتند کلبه بساز...
روزگار جالبیست!
مرغمان تخم نمی گذارد ولی هر روز گاومان می زاید!

«زنده یاد حسین پناهی»

0
0
0
0 نفر

2 نظر

  1. سلام
    سپاس....
    روحش شادو یادش گرامی باد.
  2. سلاام
    روحش شاد...
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.