عاشقی به در خانه ی معشوقه اش رفت و در زد.

معشوقه پرسید: چه کسی پشت در ایستاده؟

عاشق گفت: منم.

معشوقه گفت: در این خانه جایی برای آدم های خام نیست.

لایق آدم خام این است که در آتش جدایی بسوزد تا آتش او را پخته کند. عاشق بیچاره رفت و یکسال را در سفر گذراند و از جدایی معشوق در سوز و گداز بود. این سفرها او را پخته کرد.

سپس از سفر برگشت و باز به در خانه ی معشوق رفت و با ترس در زد.

معشوق پرسید: چه کسی در می زند؟

عاشق گفت: کسی نیست، این طرف تویی.

معشوقه گفت: چون خودت را نمی بینی، تو هم من شده ای، پس وارد شو؛

زیرا در یک خانه دو نفر نمی توانند جای بگیرند.

سپس معشوقه در را بازکرد و گفت: حالا دراین خانه جای داری، چرا که دوگانگی از میان رفت.

4
3
1
5 نفر

5 نظر

  1. بسیارزیباست

    بسیارزیباست
  2. سلام عزیزم
    ممنون

    سلام عزیزم
    ممنون
  3. سلام. بسیار آموزنده و تامل برانگیز بود. متشکرم smiley17
  4. سلاام
    ممنون از متن قشنگتون
  5. خیلی قشنگه این مطلبت
    موفق باشی
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.