شعر زیبای تو بمان از فریدون مشیری

26 مرداد 1394   سبز   گنجینه ادبی, شعر   3 نظر   553 بازدید   |

 

من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سینه کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاینده هستی را در گندمزار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را می شنوم،می بینم.
من به این جمله نمی اندیشم،به تو می اندیشم.
ای سراپا همه خوبی،تک و تنها به تو می اندیشم.
همه وقت،همه جا،من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.
تو بدان این را،تنها تو بدان.
تو بیا،تو بمان با من، تنها تو بمان.
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب،
من فدای تو،بجای همه گلها تو بخند.
اینک این من که به پای تو درافتادم باز،
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر،تو ببند،تو بخواه،
پاسخ چلچله ها را تو بگو،
قصه ابر هوا را تو بخوان.
تو بمان با من،تنها تو بمان،
در رگ ساغر هستی تو بجوش.
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست،
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش.

فریدون مشيري

1
1
0
1 نفر

3 نظر

  1. سلام
    سپاس...
  2. سلام بسیارزیباست

    سلام بسیارزیباست
  3. سلام. شعر زیبایی را انتخاب کردید.
    سپاس..
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.