داستان آموزنده: اعتماد به خدا

 

اعتماد به خداوند:
وقتی شنید که پایی برای رفتن ندارد و باید تا آخر عمر رپی ویلچر بنشیند، تصمیم گرفت که فردا صبح به کوهنوردی برود.
فردا صبح راهی کوه شد و از آن بالا رفت همان طور که داشت بالا میرفت ناگهان زیر پایش خالی شد و از بالا به پایین افتاد که با یک طناب او بین زمین و هوا بود و فریاد میزد: خدایا کمکم کن...کمکم کن...
خدا پرسید: چه می خواهی؟
کوهنورد گفت: مرا نجات بده فقط همین را از تو میخواهم.
خداوند گفت: آیا مرا قبول داری به من اعتماد داری؟ 
کوهنورد گفت: آری فقط نجاتم بده.
خدا گفت: اگر مرا قبول داری طناب دور کمرت را پاره کن.
کوهنورد بیشتر ترسید و محکم به طناب چسبید و این کار را نکرد.
فردا گروه نجات جسد بی جان کوهنورد را پیدا کردند که فاصله بین زمین و او نیم متر بود... فقط نیم متر
با عتماد کردن به خداوند راه درست را انتخاب کنیم.

2
2
0
2 نفر

2 نظر

  1. سلام
    سپاس....
  2. سلام علیکم
    دست تون دردنکنه داستان جالبی بود
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.