داستان کوتاه: باران

29 مهر 1395   Azar-M   گنجینه ادبی, داستان کوتاه   1 نظر   1219 بازدید   |

داستان کوتاه: باران

 


باران به شدت میبارید و من از پشت پنجره اتاقم محو تماشای آن بودم. نگاهم به خیابانو آدمهایی بود که با عجله رفتو آمد می کردند. ناگهان چشمانم به پسری جوان برخورد کرد. خیسه باران شده بود سرش را به این سو و آنسو میچرخاند و گاهی به سنگفرشها خیره میشد انگار قدمهای عابران را می شمرد.
چهره اش نگرانو مضطرب بود گاهی شانه هایش را جمع میکرد معلوم بود سردش شده.
رفتارش مرا کنجکاو میکرد و هرچقدر زمان ایستادنش بیشتر میشد کنجکاوی من هم بیشتر.مقداری فکرم مشغول شد انگار رو به رویم را نمیدیدم وقتی به خودم آمدم دیدم به سمتم خیره شده با همان نگاه , خوب که دقت کردم انگار نگاهش و این احوالش برایم آشناست.
ناگهان یاد خودم افتادم یاد زمانی که دلم میخواست برای کسی حرف بزنم کسی که مرا درک کند همراهم باشد.مدتی به همدیگر خیره بودیم تا اینکه تکیه اش را از دیوار برداشت نگاهش را به سمت دیگری تغییر داد و آهی کشیدو دستش را برای گرفتن قطرات باران زیر بارش گرفت.آری باران کم کم داشت بند می آمد.شروع به راه رفتن در مسیر سنگ فرشها کرد و مثل بقیه عابرین اما با سرعتی آهسته شروع به راه رفتن کرد با هر دو سه قدمی یک بار پشت سرش را نگاه میکرد کمی ایستاد دستش را در جیبش کرد عصای سفیدش را بیرون آورد و با چند تکان بازش کرد.
با دیدن این صحنه بغضی گلویم را فشرد و چشمانم پر از اشک شد.او میرفتو من با چشمانی خیس نگاهش میکردم تا اینکه محو شد.
آهی کشیدم نگاهم را از پنجره برداشتم و صندلی چرخدارم را به حرکت در آوردم.
1
1
0
1 نفر

1 نظر

  1. هنوز مات تصویر آخر داستانم نخواهد دید این شکستن را
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.