کرم شب تاب

7 مهر 1395   رعنافرشی نوراللهی   گنجینه ادبی, قصه شب   0 نظر   954 بازدید   |


کرم شب تاب

روز قسمت بود.
خدا هستی را قسمت میکرد.
خدا گفت: چیزی از من بخواهید.
هرچه که باشد شما را خواهم داد.
سمهتان را از هستی طلب کنید.
زیرا خداوند بسیار بخشنده است.
و هر که آمد چیزی خواست.
یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن، یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز، یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: من چیز زیادی از این هستی نمیخواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ نه بالی و نه پایی نه آسمان و نه دریا. تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت را به من بده و خدا کمی نور به او داد.
حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان میشوی و رو به دیگران گفت: کاش میدانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست. زیرا از خدا جز خدا نباید خواست. هزاران سال است که او روی دامن هستی میتابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمیداند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.

منبع : بندگان خدا و معجزه عشق 
نویسنده: اکبر رضایی


سایت رسمی مجید اخشابی
0
-1
1
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.