سپیدار (قسمت اول)

11 بهمن 1395   fereshteh akhavan   گنجینه ادبی, قصه شب   0 نظر   447 بازدید   |


سپیدار (قسمت اول)


نام اثر: سپیدار
نویسنده: ترنه وا یوسفی
با اقتباس از ترانه تلافی استاد مجید اخشابی
پدر خسته از کار روزانه به خانه آمده بود، دوان دوان بسویش شتافتم و گفتم؛ پدرجان خسته نباشی.
پدر گفت: متشکرم دخترم ، با دیدن تو دیگه خسته نیستم. ... بعداز پدر سیاوش هم جمع چهار نفری ما را کامل کرد. من در چیدن سفره به مادر کمک کردم... بعداز صرف نهار من و سیاوش هریک به اتاقمان رفته بودیم، سیاوش چون خسته بود خیلی زود بخواب رفت.
ساعت حدود2/5 بعد از ظهر را نشان میداد که زنگ خانه مان بصدا در آمد.. مادر در را باز کرد، صدایش را میشنیدم که میگفت: آقای کاظمی بیایید که از شهرستان برایمان مهمان عزیزی آمده است ، پدر به استقبال مهمان رفته بود.
من اولین دفعه ای بود که آقای سلیمی را میدیدم، مرد بسیار شوخ طبعی بود و بر خلاف آقای سلیمی خانمش زنی کم حرف و ساکتی بود.
من به اتاق سیاوش رفتم وبا شیطنت همیشگی سیاوش را از خواب بیدار کردم، گفتم: بلند شو آقا ، دوست صمیمی پدر جون از شهرستان آمده.
با بی حوصلگی گفت: چه کسی؟ گفتم؛ آقای سلیمی و خانمش...
یک دفعه انگار انفجاری رخ داده باشد از جایش برخاست و گفت: آقای سلیمی؟
گفتم: بله چطور مگه؟ 
و بعد مثل اینکه رازی در کار باشد گفت: هیچی...
دستانم را به دورگردنش حلقه کردم و صورتش را بوسیدم، التماس وار گفتم: سیاوش جان چی شده؟ نمیخواهی به خواهرت بگویی؟ سیاوش ایندفعه با عصبانیت گفت: ببین نیلوفر از این رفتارت اصلا خوشم نمیاد!
باتعجب گفتم: مگر ما غریبه هستیم، تو برادر منی چرا نباید تورا ببوسم؛ اینکه خلاف قانون شرع نیست و با دلخوری گفتم: میدونم که دیگه برات ارزشی ندارم و اشکم سرازیر شد.
سیاوش که از گفته ی خود پشیمان شده بود گفت: معذرت میخواهم ، با عصبانیت موهای سرش را چنگ زدم و همینطور که گریه میکردم بریده بریده گفتم: بخدا قسم سیاوش جان داداش خوبم دوستت دارم، چرا نمی خواهی احساس خواهرت را درک کنی؟
سیاوش دستی به سرم کشید و بوسه ای بر روی موهایم گذاشت و گفت: نیلوفر جان منهم دوست دارم، اما نه مثل تو.
با تعجب گفتم: پس چه جوری؟ 
گفت: بعدا می فهمی... و بعد از جایش برخاست و به اتاق پذیرایی رفت، من هم وارد جمع شدم.
آقای سلیمی تا مرا دید گفت: به به نیلوفر خانم ماشاءالله چه بزرگ شدی؟ لبخندی زدم و سرم را به زیر انداختم و مادر ادامه داد بله نیلوفر جون برای خودش خانمی شده، امسال به سلامتی دیپلم میگیرد و اگر خدا بخواهد وارد دانشگاه خواهد شد.
سیاوش حرف مادر را قطع کرد و گفت: بخدا قسم ما که از درس خوندن خیری ندیدیم.... گفتم ولی من عاشق درس عاشق درس و مدرسه هستم ، پدر به شوخی گفت: پس دختر ما عاشق بوده و ما نمی دونستیم؟! 
آقای سلیمی گفت: ببین جان من عشق دریچه ایست بسوی امید چرا که عاشق نباشند.
مادر گفت: نیلوفر من به همه چیز عشق می ورزد به جز به آن چیزی که شما فکرش را میکنید.
اینبار خانم سلیمی برای اولین بار لب به سخن گشودو گفت: نه خواهر جون منظور آقایون عشق به درس و مدرسه است که نیلوفر جون به این مورد اشاره کردند.
من برای اینکه درس فردایم را آماده کنم از جمع اجازه گرفتم و به اتاق خودم رفتم.... اتاقم وصل میشد به اتاق پذیرایی و من به راحتی صحبتهای آنها را می‌شنیدم، نه اینکه خدای ناکرده فال گوش بایستم ، بلکه همجواری اتاقها این موقعیت را برایم بوجود آورده بود ، نیم ساعتی از آمدنم گذشته بود که صدای آقای سلیمی را شنیدم که میگفت: خدا بیامرزد پدرو مادرش را واقعا زن و شوهر خوبی بودند.
دست خودم نبودخیلی کنجکاو شدم بدانم که درباره ی چه کسی صحبت میکنند، که اینبار خانم سلیمی گفت: آقای کاظمی؟ نیلوفر چند ساله بودند که پدرو مادرش فوت کردند؟ پدر گفت: نیلوفر دو سال بیشتر نداشت...!
تمام تنم داغ شده بود، سرم گیج میرفت ، باورم نمیشد که عضو اصلی خانواده نباشم.... یعنی من از نسل دیگری هستم خدای من یعنی آنها پدر و مادر واقعی من نیستند... دستانم بشدت می‌لرزید چون میدانستم پدر از پشت در ایستادن بدش میاید، بنابراین از اتاق خودم به اتاق سیاوش رفتم، نای ایستادن نداشتم به دیوار تکیه دادم و در همان حال آهسته آهسته برزمین نشستم، بدون اینکه خودم بخواهم اشکم جاری شد ، دچار تب و لرز عجیبی شدم، در همین حال سیاوش به اتاقش آمد وقتی مرا در آن حال دید ، پدر و مادر را صدازدو خیلی زود مرا به بیمارستان رساندند.
بعد از چند ساعتی به منزل باز گشتیم ، دکتر دستور استراحت داده بود، مجبور بودم چند روزی را در منزل بمانم.... دیگر خانواده برایم مفهوم واقعی خودش را از دست داده بود، دلم میخواست که بدانم کیستم و پدر و مادرم چه کسانی هستندو اهل کدام دیار هستم.
دیگر خودم را گمشده ای میدانستم که برای پیدا کردن خود دردرونم میجگیدم و فکرهای جور واجور به مغزم فشار میاورد که آیا یک دختر سر راهی هستم، اگر نیستم شاید خواهر رو برادر دیگری داشته‌ام و باخود گفتم: ولی نه پدر و مادرم در تصادف کشته شدند، پس من کیم؟ و اینها برایم معمایی بدون پاسخ شده بودند.
صبح روز سه‌شنبه خودم را آماده ی رفتن به مدرسه کردم، در کلاس اصلا حوصله ی درس دبیر را نداشتم ، ساعتهای کلاس یکی پس از دیگری به اتمام میرسیدو من همینطور به آینده ی نا معلوم خود فکر میکردم... روزها و شبهایم با غم و اندوه فراوان سپری میشد، بی آنکه ذره ای از غم خودم را برای کسی باز گو کنم.... در منزل با همه مانند غریبه ها رفتار میکردم.
یکی از روزها وقتی از مدرسه بر می‌گشتم در راه با خود فکردم که حرف دلم را با سیاوش بهتر میتوانم بگویم به هر حال من هجده سال تمام او را برادر صدا میزدم تمام راز دلم را برایش میگفتم و در پیچ وخم مشکلات ازش یاری می‌جستم، پس بهتر دانستم که از سیاوش در مورد خودم و گذشته ام سوالاتی بپرسم.
وقتی به خانه رسیدم سیاوش در منزل نبود به اتاقم رفتم بعداز عوض کردن لباسم به آشپزخانه هم سری زدم، به مادر گفتم: مادرجون خیلی گرسنه ام، شام چه چیزی درست کرده ای؟ 
مادرگفت ؛امشب سهراب ما را برای شام دعوت کرده است، پدر و سیاوش رفته اند تو هم برو آماده شو که الان سیاوش میاید تا ما را هم به خانه ی سهراب ببرد ( سهراب برادر بزرگمان بود که ازدواج کرده بود ویک پسر شیطون و با مزه، به نام سینا داشت).
به مادر گفتم: مادرجان من اصلا حالم خوب نیست وبه مهمانی نمی آیم، از طرف من از داداش سهراب و خانمش عذر خواهی کنید، مادر دید که اصرارش بی فایده است خودش را آماده کرد و منتظر سیاوش شد.
دیری نپایید که انتظار مار تمام شد. زنگ خانه بصدا در آمد و مادر دررا گشود و گفت: سیاوش جان من حاضرم.
سیاوش گفت: نیلوفر کجاست ؟ 
مادر گفت: نیلوفر حالش خوب نیست ونمی خواهد با ما بیاید.
مادر و سیاوش به خانه‌ی سهراب رفتند و من تنهای تنها در خانه ماندم و هیچ وقت تا آن لحظه طعم تنهایی را نچشیده بودم. آن شب خیلی نگران آینده ام شدم، دلواپسی از فردا و فرداهای دیگر مثل خوره بجانم افتاده بود، اما دیری نپایید که خواب بر مهمانی چشمانم آمد و مرا با رویاهای تلخم چند ساعتی وداع داد.
صبح خیلی زود با صدای گرم و مهربان سیاوش از خواب سنگین بیدار شدم، لبخندی به معنای محبت روی لبانش نقش بسته بود ومن هم برای چند لحظه ای لبخند تلخی زدم، بعد از شستن صورت لباسم را پو شیدم و آماده ی رفتن به مدرسه شدم.
پدر گفت: نیلوفر جان صبحانه آماده است.
با بی تفاوتی گفتم: میل ندارم. مادر و سیاوش هم اصرار داشتند که صبحانه ام را میل کنم، نگاهم را که حامل دنیایی از سوال بودبه صورت هر دویشان دوختم و بدون اینکه حرفی بزنم راهی مدرسه شدم.
اصلا دلم نمی خواست که به مدرسه بروم، تصمیم خودم را عوض کردم وبه جای مدرسه به پارک رفتم ، روی نیمکتی نشستم و چشم به رفت و آمد جوانان و سالمندانی که برای ورزش صبحگاهی به پارک آمده بودند دوختم، پیرمرد چاقی را دیدم که در پارک شروع به دویدن کرده بودبا آن شکم گنده اش که اول شکم میرفت و بعد از چند ثانیه خودش بدنبال شکم راهی میشد، برای چند لحظه ای مرا از فکرم دور ساخت، لبخند تصنعی حالت چهره ام را تغییر داد.
با دور شدن آن پیرمرد دوباره کلنجار رفتن با هیولای خاطرات نا مفهوم زندگیم آغاز شد، با خود می اندیشیدم که چرا پدرومادر نباید هویتم را فاش کنند، آیا براستی آنها نمی دانستند که روزی چه بخواهند و چه نخواهند این راز فاش خواهد شد ! تو لاک فرو رفتن آنها مرا عذاب میدادو روز به روز عذابم بیشتر و بیشتر میشد .
خلاصه هر روز بجای اینکه به مدرسه بروم به پارک میرفتم ... یکی از روزها که در پارک نشسته بودم جوان نسبتا زیبایی کنارم نشست و خیلی مودبانه سلام کردو گفت: صبح بخیر خانم.
جواب سلامش را دادم و گفتم:متاسفم من شما را نمی شناسم.
گفت: ولی من شمارا می شناسم، شما مدتی ایست، که صبح‌ها در همین مکان می‌نشینید و خیلی زود به فکر فرو میروید! البته اگر جسارت نباشد، میخواستم از شما بپرسم که آیا مشکی دارید؟ و اگر حدسم درست است و باز هم اگر مایل باشید برای رفع مشکلتان حاضرم کمکتان کنم ... آنقدر آرام و سنجیده حرف میزدکه خیلی زود مهرش بر دلم نشست.
گفتم: متشکرم مشکلی نیست و بعد ایشان در حالیکه از جایش برمیخواست گفت: شما خانم؟
گفتم: کاظمی
و بعد ادامه داد من هم حمید اصلانی هستم و دوباره گفت: از آشنایی با شما خوشبختم و بعد خداحافظی کرد و رفت.
من هم نشستن را جایز ندانستم و راهی خانه شدم ، مادر وقتی مرا دیدگفت: نیلوفر چرا اینقدر زود برگشتی؟
بدون اینکه حرفی بزنم به اتاقم رفتم و کتابهایم را سرجایش گذاشتم و روی تختم دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم، بدون اینکه خودم بخواهم فکرم به حمید معطوف میشد گهگاهی احساس میکردم که دوستش دارم و با خود می گفتم آیا من عاشقش شدم؟ آیا او هم نسبت به من همین احساس را دارد و بعد از خودم خجالت می کشیدم و از گفته ی خود پشیمان میشدم.
ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.