گلستان : حکایت 7

8 اردیبهشت 1388   Negin Bagherani   گنجینه ادبی, گلستان سعدی   0 نظر   467 بازدید   |

روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوه ای سست مانده . پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت : چه نشینی که نه جای خفتن است. گفتم : چون روم که نه پای رفتن است؟ گفت : این نشنیدی که صاحبدلان گفته اند: رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن.

ای که مشتاق منزلی ، مشتاب

پند من کار بند و صبر آموز

اسب تازی دوتگ رود به شتاب

اشتر آهسته می رود شب و روز

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.