گلستان : حکایت 11

12 اردیبهشت 1388   Negin Bagherani   گنجینه ادبی, گلستان سعدی   0 نظر   311 بازدید   |

ياد دارم که در ايام طفوليت متعبد بودمی و شب خير و مولع زهد و پرهيز. شبی در خدمت پدر رحمه الله عليه نشسته بودم و همه شب ديده بر هم نبسته و مصحف عزيز بر کنار گرفته و طايفه ای گرد ما خفته پدر را گفتم از اينان يکی سر بر نمی دارد که دوگانيی بگزارد چنان خواب غفلت برده اند که گويی نخفته اند که مرده اند؟ گفت: جان پدر ! تو نيز اگر بخفتی به از آن که در پوستين خلق افتی

نبيند مدعی جز خويشتن را

که دارد پرده ی پندار در پيش

گرت چشم خدا بينی ببخشند

نبينی هيچ کس عاجزتر از خويش

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.