گلستان : حکایت 19

20 اردیبهشت 1388   Negin Bagherani   گنجینه ادبی, گلستان سعدی   0 نظر   383 بازدید   |

ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوبروی. باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر میکرد. پسر بفراصت استیصار بجای آورد و گفت : ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند . نه هر چه بقامت مهتر به قیمت بهتر. اشاۀ نظیفۀ و الفیل جیفیۀ.

آن شنیدی که لاغری دانا

گفت بار به ابلهی فربه

اسب تازی وگر ضعیف بود

همچنان از طویلۀ خر به

پدر بخندید و ارکان دولت پسندید و برادران به جان برنجیدند.

تا مرد سخن نگفته باشد

عیب و هنرش نهفته باشد

هر پیسه گمان مبر نهالی

شاید که پلنگ خفته باشد

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.