گلستان : حکایت 23

24 اردیبهشت 1388   Negin Bagherani   گنجینه ادبی, گلستان سعدی   0 نظر   289 بازدید   |

یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید زندگانی قطع کرده که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قطعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه رعیت آن طرف بجملگی مطیع فرمان گشتند. ملک نفسی سرد برآورد و گفت : این مژده مرا نیست ، دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت .

بدین امید به سر شد ، دریغ عمر عزیز

که آنچه در دلم است از درم فراز آید

امید بسته ، برآمد ولی چه فایده زآنک

امید نیست که عمر گذشته باز آید

کوس رحلت بکوفت دست اجل

آی دو چشم وداع سر بکنید

ای کف دست و ساعد و بازو

همه تودیع یکدیگر بکنید

بر من اوفتاده دشمن کام

آخر ای دوستان حذر بکنید

روزگارم بشد به نادانی

من نکردم شما حذر بکنید

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.