گلستان : حکایت 30

31 اردیبهشت 1388   Negin Bagherani   گنجینه ادبی, گلستان سعدی   0 نظر   390 بازدید   |

خطیبی کریه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فریاد بیهده برداشتی . گفتی نعیب غراب البین در پرده الحان است یا آیت انکر الاصوات لصوت الحمیر در شان او . مردم قریه بعلت جاهی که داشت بلیتش می کشیدند و اذیتش را مصلحت نمی دیدند تا یکی از خطبای آن اقلیم که با او عداوتی نهانی داشت باری بپرسش آمده بودش. گفت : تو را خوابی دیده ام ، خیر باد. گفتا : چه دیدی؟ گفت : چنان دیدم که تو را آواز خوش بودی و مردم از انفاس تو در راحت . خطیب اندرین لختی بیندیشید و گفت : این مبارک خواب است که ددی که مرا بر عیب خود واقف گردانیدی ، معلوم شد که آواز ناخوش دارم خلق از بلند خواندن من در رنج ، توبه کردم کزین پس خطبه نگویم مگر به بآهستگی.

 

از صحبت دوستی برنجم

 

کاخلاق بدم حسن نماید

 

عیبم هنر و کمال بیند

 

خارم گل و یاسمن نماید

 

کو دشمن شوخ چشم ناپاک

 

تا عیب مرا به من نماید

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.