گلستان : حکایت 31

1 خرداد 1388   Negin Bagherani   گنجینه ادبی, گلستان سعدی   0 نظر   338 بازدید   |

شخصی در مسجد سنجار بتطوع گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل ، نیک سیرت ، نمی خواستش که دل آزرده گردد ، گفت : ای جوانمرد ، این مسجد را موذنانند قدیم هر یکی را پنج دینار مرتب داشته ام تو را ده دینار می دهم تا جایی دیگر بروی . برین قول اتفاق کردند و برفت . پس از مدتی درگذری پیش امیر باز آمد . گفت : ای خداوند ، بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بدرقه کردی که اینجا که رفته بیست دینارم همی دهد تا جای دیگر روم و قبول نمی کنم . امیر از خنده بی خود گشت و گفت : زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند.

به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گل

چنانکه بانگ درشت تو می خراشد دل

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.