گلستان : حکایت 33

2 خرداد 1388   Negin Bagherani   گنجینه ادبی, گلستان سعدی   0 نظر   378 بازدید   |

درویشی را دیدم سر بر آستان کعبه همی مالید و می گفت : یا غفور و یا رحیم – تو دانی که از ظلوم و جهول چه آید؟

عذر قصیر خدمت آوردم

که ندارم به طاعت استظهار

عاصیان از گناه توبه کنند

عارفان از عبادت استغفار

عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت. من بنده امید آورده ام نه طاعت بدریوزه آمده ام نه بتجارت. اصنع بی ما انت اهله.

بر در کعبه سائلی دیدم

که همی گفت و می گرستی خوش

من نگویم که طاعتم بپذیر

قلم عفو بر گناهم کش

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.