گلستان : حکایت 37

7 خرداد 1388   Negin Bagherani   گنجینه ادبی, گلستان سعدی   0 نظر   596 بازدید   |

پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی شود. مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عز و جل علی الدوام گفتی. پرسیدندش که شکر چه می گویی ؟ گفت : شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی.

اگر مرا زار به کشتن دهد آن یار عزیز

تا نگویی که در آن دم ، غم جانم باشد

گویم از بندۀ مسکین چه گنه صادر شد

کو دل آزرده شد از من غم آنم باشد

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.