گلستان : حکایت 42

14 خرداد 1388   Negin Bagherani   گنجینه ادبی, گلستان سعدی   0 نظر   467 بازدید   |

  سعدی علیه الرحمه در باب دوم گلستان چنین می فرماید:

پیاده ای سر و پا برهنه با کاروانان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومی نداشت. خرامان همی رفت و می گفت :

نه بر اشتری سوارم ، نه چو خر به زیر بارم

نه خداوند رعیت ، نه غلام شهریارم

غم موجود و پریشانی معدود ندارم

نفسی میزنم آسوده و عمری به سر آرم

اشترسواری گفتش : ای درویش کجا می روی ؟برگرد که بسختی بمیری. نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت. چون به نجله محمود در رسیدیم ، توانگر را اجل فرا رسید . درویش به بالینش فراز آمد و گفت :

شخصی همه شب بر سر بیمار گریست

چون روز آمد بمرد و بیمار بزیست

ای بسا اسب تیزرو که بماند

خرک لنگ جان به منزل برد

بس که در خاک تندرستان را

دفن کردیم و زخم خورده نمرد 



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.