گلستان : حکایت 43

15 خرداد 1388   Negin Bagherani   گنجینه ادبی, گلستان سعدی   0 نظر   289 بازدید   |

  سعدی علیه الرحمه در باب دوم گلستان چنین می فرماید:

یکی از صاحبدلال زورآزمایی را دید. بهم برآمده و کف بر دماغ انداخته. گفت : این را چه حالت است؟ گفتند : فلان دشنام دادش. گفت : این فرومایه هزار من سنگ بر می دارد و طاقت نمی آرد.

لاف سرپنجگی و دعوی مردی بگذار

عاجز نفس فرومایه چه مردی زنی

گرت از دست برآید دهنی شیرین کن

مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی

اگر خود برکند پیشانی پیل

نه مرد است آنکه در او مردمی نیست

بنی آدم سرشت از خاک دارد

اگر خاکی نباشد آدمی نیست 



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.