گلستان : حکایت 47

19 خرداد 1388   Negin Bagherani   گنجینه ادبی, گلستان سعدی   0 نظر   311 بازدید   |

سعدی شیرازی در باب پنجم گلستان در وصف عشق و جوانی حکایت می کند:



پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار ، نه طاقت صبر و نه یارای گرفتار. چندانکه ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک تصابی نگفتی و گفتی :

کوته نکنم ز دامنت دست

ور خود بزنی به تیغ تیزم

بعد از تو ملاذ و ملجاءیی نیست

هم در تو گریزم ، ار گریزم

باری ملامتش کردم و گفتم : عقل نفیست را چه شد تا نفس خسیس غالب آمد؟ زمانی بفکرت فرو رفت و گفت :

هرکجا سلطان عشق آمد ، نماند

قوت بازوی تقوا را محل

پاکدامن چون زید بیچاره ای

اوفتاده تا گریبان در وحل

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.