داستان آلزایمر (بخش اول)

8 شهریور 1397   nedakeshavarz   گنجینه ادبی, داستان کوتاه   0 نظر   298 بازدید   |

آلزایمر (بخش اول)

داستان آلزایمرداستان آلزایمر




گلساسادات بحری

روبه‌رویم ایستاده بود از بس عصبانی بودم نگاهش نمی‌کردم. راستش دوست نداشتم چشم‌هایم را در آن حالت نشانش بدهم. چقدر برنامه‌ریزی کرده بودم تا روزی بتوانم عاشقانه نگاهش کنم و لبخند بزنم، چقدر فکر کرده بودم روی روزی که می‌خواهم ببینمش؛ اما همیشه همان اتفاقی می‌افتد که از آن واهمه داری، تو را به بهانه صرف یک استکان چای تا به دفتر کارش می‌کشاند و تمام دق و دلی‌هایش را سرت خالی می‌کند. بعد تو عصبانی می‌شوی و دیگر نگاهش نمی‌کنی. با خودت تصمیم می‌گیری تمامش کنی، کیفت را برمی‌داری و با قدم‌هایی محکم به سمت درب حرکت می‌کنی، دستگیره را محکم‌تر از قدرتی که داری می‌کشی و درب را آنقدر محکم می‌بندی که از دفتر روبه‌رویی، منشی فضول لای درب را باز می‌کند تا ببیند داستان چیست. وارد خیابان دود گرفته بالا شهر می‌شوی و از کنار مغازه‌های شیک و لوکس آرام به سمت پایین حرکت می‌کنی. فکر می‌کنی همه چیز تمام شده اما باید بدانی در فکر و خیالت داستان‌ها از این لحظه به بعد متولد می‌شوند و از این لحظه به بعد تو مجبوری لبخندهای زورکی بزنی...!

راه می‌افتم در خیابانی که درون آن هیچ خاطره‌ای از کسی ندارم تنها می‌خواهم سرم را روی شانه‌های کوچه پس‌کوچه‌هایش بگذارم و گریه کنم. سعی می‌کنم با تک نوازی پیانویی که از دریچه هندزفری وارد گوشم می‌شود همه چیز را فراموش کنم ولی وقتی حالت سنگین می‌شود باید بعضی چیزها را بالا بیاوری و دور بریزی. بریزی کف خیابانی که در آن هیچ خاطره‌ای با کسی نداری فقط می‌خواهی سرت را روی شانه‌های کوچه پس‌کوچه‌هایش بگذاری تا سبک شوی و بعدا هم دیگر سراغش را نگیری. بروی و تمام کنی روزگاری را که خراب کردی.

خراب کردم، بد جور! از وقتی که سعی کردم به خاطرش با همه عالم و آدم بجنگم، خراب کردم. از همان سه سال پیش که دلم خواست مسیر زندگی‌ام را به خیابانی بکشانم که حالا باید درون کوچه‌اش کنار یک درخت به طرز فجیعی بالا بیاورم و کسی نباشد که بگوید "خانم حالت چطوره؟"

تصویر تمام این سالها که از ذهنم می‌گذرد، لبانم حالت مسخره‌ای به خود می گیرند. از آن دسته خنده‌های تلخ از روی پشیمانی و یا شاید پریشانی. مثل آدم‌های مسخ شده با همان لبخند روی پله جلوی در یک خانه قدیمی می‌نشینم و همه چیز را مرور می‌کنم.

معتقدم زندگی هر کسی از آن ماهی کلید می‌خورد که عاشق می‌شود. بعضی‌ها اردیبهشت عاشق می‌شوند و برخی هم آبان و خیلی‌ها هم شهریور اما من هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید پاییز بود یا زمستان یا بهار!

این ماه‌ها به روح آدمیزاد منگنه می‌شوند و وقتی می‌خواهی جدایشان کنی باید قسمتی از روحت را قیچی کنی. این دردناک ترین اتفاق ممکن است، اینکه بخواهی ماهی را که در آن عاشق شده‌ای فراموش کنی.

به همین خاطر برای بارهای آخر آن را مزه مزه می‌کنی، خوب می‌بویی‌اش و خوب نگاهش می‌کنی تا وقتی جدایش کردی بتوانی باز هم زندگی کنی. به این ترتیب روحت خود به خود تصمیم می‌گیرد ترمیم شود و طی فرایندی خسارت از دست رفته را جبران کند. آن موقع دنبال بهانه‌ای می‌گردی تا خلا نبودش را پر کنی، خیلی‌ها در این شرایط دوباره احمق می‌شوند و عاشق و دوباره روزها تکرار می‌شود، آنقدر که به مرور زمان از یک نفر روحی بی‌جان با لبخندی محو شده باقی می‌ماند، روحی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. خیلی‌ها هم همه چیز را فراموش می‌کنند و به خودشان می‌گویند فردا روز بهتری است. آنها آدم‌های موفقی هستند که روحشان را جایی جا گذاشته‌اند تا سر موقع به حسابش برسند، آنها فکر می‌کنند فعلا کارهای مهمتری دارند. خیلی‌ها هم خاطراتشان را پای درختی درون کوچه‌ای خلوت خاک می‌کنند اما هیچوقت یادشان نمی‌رود که عزیزی را از دست داده‌اند، برای همین هر وقت یادش می‌افتند اشک درون چشم‌هایشان جمع می‌شود و شاید هم در تنهایی خودشان گریه کنند.

روی پله سوم جلوی درب ساختمان قدیمی، یکی در گوشم زمزمه می‌کند که روایت یک داستان تلخ و ناکام هیچ فایده‌ای ندارد. پس فراموش می‌کنم و از هم اکنونش را برایتان تعریف می‌کنم. اینجا، درون کوچه بیست و یکم شرقی همه چیز مرتب است. آدمها می‌گذرند و اصلا نگاهم نمی‌کنند. بلند می‌شوم پا به اواسط کوچه می‌گذارم تا ساختمان‌ها را برانداز کنم. انگار از روی زمین بخواهم نمای پنجره‌های موجود در طبقه‌های بالا را تشخیص بدهم. همان‌طور به شیشه‌های رفلکس زل زده‌ام که صدای ترمزی مرا می‌ترساند. آنقدر می‌ترسم که رنگ از صورتم می‌پرد و راننده پیاده می‌شود قیافه‌اش عصبانی است حدس می‌زنم اولین عکس‌العملش را در یک جمله امری و طلبکارانه خلاصه کند: «خانم وسط کوچه جای ایستادنه؟» اما به محض پیاده شدن می‌پرسد:«حالت خوبه؟ اینجا چی کار می‌کنی؟» و من بی‌اختیار می‌گویم نه! تعجب می‌کند چون ظاهری خوب دارم. ظاهری قابل‌قبول. نزدیک می‌شود و من از ترس اینکه لباسم بوی استفراغ گرفته باشد یک قدم دور می‌شوم. عجب بوی ادکلنی! لعنتی ادکلن به این گران قیمتی را کدام کله شقی روی لباسش خالی می‌کند؟ به سر تا پایم نگاه خریدارانه‌ای می‌اندازد: «طوریت که نشد؟ کجا بودی؟ چرا وسط کوچه وایسادی» به پاهای بی‌جورابش درون کفش جیر مشکی با رویه بدون بند و صاف خیره می‌شوم: «دلم ریخت!» و او نزدیکتر می‌شود: «بریم بیمارستان؟!» انگار دوست دارم امروز کسی را معطل خودم کنم، دوست دارم وقت کسی را بکُشم و دق و دلی‌ام را سرش خالی کنم. «بله...حالم خوب نیست» و او مرا سوار ماشین تقریبا مدل بالایش می‌کند و به نزدیک‌ترین بیمارستان می‌رساند. صدای دکتر از آن‌ور پرده سفید به کسی می‌گوید: «حالشون خوبه؛ هیچ علائم ظاهری و خطرناکی وجود نداره اما باید یه نوار مغزی ازشون گرفته بشه. البته ایشون سنشون کمتر از این حرف‌هاست اما یک سری علائم نشون‌دهنده بیماری خاصی شبیه آلزایمر و یا شیزوفرنیه...»

درباره من حرف می‌زنند؟ نه دکتر جان آلزایمر کیلو چند. من خودم تصمیم گرفتم همه چیز را فراموش کنم از وقتی آن آقای به اصطلاح حسابی... و چیزی در گوشم دوباره تاکید کرد: «بیا و فراموشش کن قرار بود دیگر از امروز به بعدت را به یاد بیاوری!» بعد از مدتی مردی که مرا به بیمارستان رسانده بود کنارم ظاهر می‌شود. حالم برایش مهم است و به اسم صدایم می‌کند. یادم نیست کی اسمم را به او گفتم و کی از او خواستم دستانم را با نگرانی بگیرد! دستانم را از لای انگشتانش بیرون می‌کشم و به نگاهش اخم می‌کنم. اما انگار دلیلش را نمی‌فهمد. انگار نمی‌فهمد او یک غریبه است... شاید هم من او را به یاد نمی‌آورم...! هر خاطره‌ای که مربوط به سال‌های دور می‌شود را به یاد می‌آورم و تمام تصاویر بریده بریده به مغزم می‌رسند.

من یک کودکم پدرم کنارم نیست و گریه می‌کنم.

من بزرگ‌تر شدم و جشن تولدم پر از پیرمردها و پیرزن‌هایی است که برای آدم پتو هدیه می‌آورند.

من در جشن فارغ‌التحصیلی گیر افتادم و مادرم برای تماشایم وقت نداشته و نیامده...

من خبرنگارم... خبرنگار حوادث... سر حادثه‌ای می خواهم به جلو بروم که کسی مانعم می‌شود و سرم داد می‌کشد.

و بعد سر از دفترکار مردی درمی‌آورم که سالهاست دوستش دارم... سالهاست می‌شناسمش و او هم پنهانی به قدمت تمام این سالها مرا می‌شناسد... مرا می ‌یند و با آن هیبت مردانه‌اش شوکه می‌شود. وقتی می‌ترسد قد بلندش کوتاه‌تر به نظر می‌رسد اما شانه‌هایش همچنان ستبر و گوشتالواند. چشمان ریزش ریزتر می‌شوند و لبان بنفش رنگش را به هم می‌فشارد... سعی می‌کند به خودش مسلط باشد و نسبت به من بی‌اعتنایی کند... و من سعی می‌کنم به یاد بیاورم که این موضوع مربوط به کدام سال و ماه و روز است؟

ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.