گلستان : حکایت 72

16 شهریور 1388   Negin Bagherani   گنجینه ادبی, گلستان سعدی   0 نظر   409 بازدید   |

از خواندن حکایت امروز آنچنان آهی از نهادم بر آمد که تمام وجودم را سوزاند،آه دریغ و حسرت از غفلتی که می رود باقی ماندۀ گنجینه های فرهنگ و هنرمان را به باد دهد...چرا باید سوژۀ یکی از پر فروش ترینها و احساس برانگیزترین آثار سینمای جهان، تایتانیک پر سر و صدا لابلای این حکایت مهجور بماند؟!...امید که شیخ اجل بر غفلتمان سری به تاسف تکان ندهد!

جوانى پاکباز پاکرو بود
که با پاکيزه رويي در گرو بود

چنين خواندم که در درياي اعظم
به گردابي درافتادند با هم...

 



جوانى پاکباز پاکرو بود
که با پاکيزه رويي در گرو بود

چنين خواندم که در درياي اعظم
به گردابي درافتادند با هم

 

چو ملاح آمدش تا دست گيرد
مبادا كاندر آن حالت بميرد

همى گفت از ميان موج و تشوير
مرا بگذار و دست يار من گير

در اين گفتن جهان بر وى بر آشفت
شنيدندش كه جان مى داد و مى گفت :

حديث عشق از آن بطال منيوش
كه در سختى كند يارى فراموش

چنين كردند ياران زندگانى
ز كار افتاده بشنو تا بدانى

كه سعدى راه و رسم عشقبازى
چنان داند كه در بغداد تازى

اگر مجنون ليلى زنده گشتى
حديث عشق از اين دفتر نبشتى

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.