گلستان : حکایت 73

18 شهریور 1388   Negin Bagherani   گنجینه ادبی, گلستان سعدی   0 نظر   599 بازدید   |

سعدی علیه الرحمه در باب پنجم گلستان در باب عشق و جوانی حکایت می کند:

ياد دارم در ايام پيشين که من و دوستي، چون دو بادام مغز در پوستي، صحبت داشتيم. ناگاه اتفاق مغيب افتاد. پس از مدتي که باز آمد...



ياد دارم در ايام پيشين که من و دوستي، چون دو بادام مغز در پوستي، صحبت داشتيم. ناگاه اتفاق مغيب افتاد. پس از مدتي که باز آمد، عتاب آغاز کرد که درين مدت قاصدي نفرستادي. گفتم: دريغ آمدم که ديده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.

يار ديرينه مرا گو بزبان توبه مده
که مرا توبه به شمشير نخواهد بودن

 

رشکم آيد که کسي سير نگه در تو کند
باز گويم نه که کس سير نخواهد بودن

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.