گلستان : حکایت 74

25 شهریور 1388   Negin Bagherani   گنجینه ادبی, گلستان سعدی   0 نظر   440 بازدید   |

 

ملک‌زاده‌اي را شنيدم که کوتاه بود و حقير و ديگر برادران بلند و خوب‌روي. باري پدر به کراهت و استحقار درو نظر مي‌کرد. پسر بفراست استيصار بجاي آورد و گفت: اي پدر، کوتاه خردمند به که نادان بلند...



ملک‌زاده‌اي را شنيدم که کوتاه بود و حقير و ديگر برادران بلند و خوب‌روي. باري پدر به کراهت و استحقار درو نظر مي‌کرد. پسر بفراست استيصار بجاي آورد و گفت: اي پدر، کوتاه خردمند به که نادان بلند. نه هر چه بقامت مهتر به قيمت بهتر.


اشاة نظيفة و الفيل جيفية.
اقل جبال الارض طور و انه
لاعظم عندالله قدرا و منزلا

 

آن شنيدى كه لاغرى دانا
گفت بار به ابلهى فربه

اسب تازى وگر ضعيف بود
همچنان از طويله خر به

پدر بخنديد و ارکان دولت پسنديد و برادران بجان برنجيدند.

 

تا مرد سخن نگفته باشد
عيب و هنرش نهفته باشد

هر پيسه گمان مبر نهالى
باشد كه پلنگ خفته باشد

شنيدم که ملک را در آن قرب دشمني صعب روي نمود. چون لشکر از هردو طرف روي درهم آوردند اول کسي که به ميدان درآمد اين پسر بود. گفت:

 

آن نه من باشم که روز جنگ بيني پشت من
آن منم گر در ميان خاک و خون بيني سري
کان که جنگ آرد به خون خويش بازي مي‌کند
روز ميدان وان که بگريزد به خون لشکري

 

اين بگفت و بر سپاه دشمن زد و تني مردان کاري بينداخت. چون پيش پدر آمد زمين خدمت ببوسيد و گفت:

 

اى كه شخص منت حقير نمود
تا درشتى هنر نپندارى

اسب لاغر ميان، به كار آيد
روز ميدان نه گاو پروارى

آورده‌اند که سپاه دشمن بسيار بود و اينان اندک. جماعتي آهنگ گريز کردند. پسر نعره زد و گفت: اي مردان بکوشيد يا جامه زنان بپوشيد. سواران را به گفتن او تهور زيادت گشت و به‌يک‌بار حمله آوردند. شنيدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر يافتند. ملک سر و چشمش ببوسيد و در کنار گرفت و هر روز نظر بيش کرد تا وليعهد خويش کرد. برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهر از غرفه بديد، دريچه بر هم زد. پسر دريافت و دست از طعام کشيد و گفت: محال است که هنرمندان بميرند و بي‌هنران جاي ايشان بگيرند.

 

كس نيابد به زير سايه بوم
ور هماى از جهان شود معدوم

پدر را از اين حال آگهي دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالي بجواب بداد. پس هريکي را از اطراف بلاد حصه معين کرد تا فتنه و نزاع برخاست که: ده درويش در گليمى بخسبند و دو پادشاه در اقليمى نگنجند.

 

نيم نانى گر خورد مرد خدا
بذل درويشان كند نيمى دگر

ملك اقلمى بگيرد پادشاه
هم‌چنان در بند اقليمى دگر

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.