گلستان : دیباچه 2

7 مهر 1388   Negin Bagherani   گنجینه ادبی, گلستان سعدی   0 نظر   574 بازدید   |

 

 در خبرست از سَروَر کاینات و مفخّر موجودات و رحمت عالمیان و صفُوت آدمیان و تتمه‌ي دور زمان محمد مصطفی (ص)...



 در خبرست از سَروَر کاینات و مفخّر موجودات و رحمت عالمیان و صفُوت آدمیان و تتمه‌ي دور زمان محمد مصطفی (ص)

 شفیعٌ مطاعٌ نبیٌ کریم [اوست خواهشگر، فرمانروا، پیامبر خدا]
 ََقَسیمٌ جَسیمٌ نَسیمٌ وَسیم [راد، صاحب جمال، به اندام، بویا، به ’مهر پیامبری نشان کرده]
 چه غم دیوار امّت را که دارد چون تو پشتیبان؟
 چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتی بان؟
 بلغَ العلی بِکمالِه کشفَ الدُّجی بِجَمالِه
 حَسنتْ جَمیعُ خِصالِه صلّوا علیه و آله

 [با کمال خود به بلندی رسید و تاریکی را به پرتو جمال خود دور کرد. منش‌های وی همه نیکوست. بر او و بر خاندانش دورود فرستید.]*1
 هر گاه که یکی از بندگان گنه کار پریشان روزگار دست اِنابت [توبه] به امید اِجابت به درگاه حق جَلّ و علاء بردارد ایزد تعالی در وی نظر نکند بازش بخواند باز اعراض [روی برگرداندن] کند بازش به تضرّع و زاری بخواند. حق سبحانه و تعالی فرماید:
یا ملائکتی قَد استَحْیَیتُ مِن عبدی و لَیس لَهُ غیری فَقد غَفَرت لَهُ
[ای فرشتگان من از بنده خود شرم دارم وی را جز من (پناهی) نیست پس آمرزیدمش.]
دعوتش را اجابت کردم و حاجتش بر آوردم که از بسیاری ِ دعا و زاری ِ بنده همی شرم دارم.
کرم بین و لطف خداوندگار

گنه بنده کرده است و او شرمسار

عاکفان [گوشه نشینان] کعبه جلالش به تقصیر ِ عبادت معترف که: ما عبدناکَ حقّ عبادتِکَ [تو را پرستشی چنان که شاید نکردیم] و واصفان حلیه‌ی جمالش [زیور، پیرایه]2* به تحَیّر [سرگشتگی] منسوب که: ما عَرَفناکَ حقّ مَعرِفتِک [تو را چنان که شاید نشناختیم].


گر کسی وصف او ز من پرسد بیدل از بی نشان چه گوید باز

عاشقان کشتگان معشوقند بر نیاید ز کشتگان آواز

یکی از صاحبدلان سر به جَیٔب ِ مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده. حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت: ازین بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟ گفت: به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه‌ي اصحاب را. چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کان‌ را که خبر شد خبری باز نیامد
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم
وز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ایم
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.