ناخدايي مگس

مگسي بي اين كه بداند بر ادرار چهارپايي ، بر روي پر كاهي نشسته بود و خود را بزرگ ميديد. زيرا گمان ميكرد كه در دريايي بر روي عرشه كشتي نشسته و ناخدايي كشتي را بر عهده دارد. حال آنكه بر روي كثيف ترين و حقير ترين‌ها قرار داشت.


پاسبان و مست

مردي در شب پاسباني ميداد كه ناگهان چشمش به مستي افتاد كه ا خود بيخود شده بود و در گوشه اي نشسته بود. پاسبان كه ديد دراين شب تاريك سوژه خوبي يافته براي خودنمايي و به رخ كشيدن وطيفه شناسي اش نزد حاكم، جلو رفت و از مست پرسيد: چه خورده اي؟
مست جواب داد: از آنچه دراين كوزه بود و چشم پاسبان به كوزه كنار او افتاد. دوباره سوال كرد: در اين كوزه چه بوده است؟
مست گفت: آنچه من خورده ام؟
پاسبان ادامه داد: خب تو چه خورده اي؟
مست گفت: آنچه دراين كوزه بوده.
اين سوال و جواب آنقدر ادامه داشت كه پاسبان به تنگ آمد و گفت: ها كن ببينم. ومست هو كرد.
پاسبان عصباني شد و گفت: اي مردك نادان، من مي گويم ها كن و تو هو ميكني؟ برخيز تا باهم به نزد قاضي برويم تا او در مورد تو حكم كند.
مست لبخندي زد و گفت: اگر من توان راه رفتن داشتنم كه با تو به محكمه نمي آمدم بلكه به خانه خودم مي رفتم تا در اين شب بيرون از خانه نباشم.






كليدواژه: مثنوي معنوي، داستانها و حكايت هاي آموزنده مثنوي معنوي مولانا جلال الدين رومي بلخي، مگسي كه بر پر كاهي نشسته بود، ناخدا، مست، پاسبان، قاضي، داستان مست و محتسب، سايت رسمي مجيد اخشابي.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.