نگاهی به مجموعه داستان معمای کلاه فروش

نکته ای که در حال حاضر و در برخورد با ادبیات جنایی باید به آن توجه کرد هم تم آشنا و قدیمی جنایت است. ژانر کارآگاهی همیشه حامل یک پیام روشن است. فارغ از تمام وجوه ژنریک و محتوایی و ساختاری این نوع، ما همیشه در برخورد با این ژانر به نوعی با «تاریخ جنایت» سر و کار داشته ایم. تم «جنایت» همان گناه آغازین است. در فرهنگ فرویدی/ ادیپی غربی سوژه های مدرنیته همیشه حامل این گناه اولیه، این پدرکشی اولیه بوده اند. پس این پدرکشی/ ترور آغازین به پیشانی ذهنی غربی به طور پیشینی و ماتقدم حک شده است.
همچنان که تری ایگلتون گفته است ترور همان انحراف اولیه و همیشگی دموکراسی های غربی است. ترور (وحشت) عنصری ساختاری و در آن عقل ابزاری شکل دهنده فرماسیون سرمایه داری غربی است. اضطراب بخش جدایی ناپذیر اصل واقعیت فرویدی در قرن بیستم است...



جدا از سنت اگزیستانسیالیسم سارتری/ کی یرکه گوری و اضطراب وجودی بشر آنها همیشه حاملان دائمی این ترس و تشویش بوده اند و برای همین تلاش برای بیرونی کردن این ترس بنیادی به شکل هیستریکی وجود دارد. این حالت شکل ایدئولوژیک خود را در همان منطق «دیگری سازی» چشم غربی می یابد. ترس/ جنایت غربی باید به بیرون افکنده شود. به «دل تاریکی»، به شرق دور، جایی که از فیزیک غربی دور باشد و وجدان معذب غربی همیشه نگاه خیره و هراسانش به این جنایت بیرونی شده دوخته است.

امر تروماتیک فرهنگ ترک خورده مدرنیته دقیقاً اینجاست. جنایت همان نقطه مساله ساز و اضطراب آوری است که باید فراموش شود و همچون امری سرکوب شده به پس پشت ناخودآگاه سیاسی سرمایه داری فرستاده شود. پس سوژه غربی جدای از آن شکاف لکانی سوژه گزاره سوژه بیان به شکلی ایدئولوژیک به واسطه جنایت آغازین همواره ناتوان از پر کردن حفره های خود است. او همیشه همچون قاتلی است که در حال پاک کردن نشانه ها و آثار جرم است. یک «مظنون همیشگی»، بنابراین در سطحی پیچیده تر او به واسطه پنهان کردن جنایتش دست به جنایت های بیشتری می زند؛ بکش تا کشتن فراموش شود.

در چنین چشم اندازی است که ژانر کارآگاهی مشکل زا بوده است؛ جایگاهی هراس آور برای ذهنی غربی در مکانیسم سرکوب گناه اولیه که خود را در جنایت های بیشتری نشان می دهد (دو جنگ جهانی، تروریسم، بنیادگرایی، نسل کشی و...). امر سرکوب شده سرانجام بازخواهد گشت و کاذب بودن کلیت را نشان می دهد. از این رو ادبیات جنایی همان برگردان دوربینی به سمت خود است. آینه ای برای سوژه شکاف خورده بیرونی؛ جایی که او در نهایت و برای اولین بار با خودِ دیگرش مواجه می شود، مواجهه ای آسیب زا و بحرانی. از این جهت ادبیات جنایی و ژانر کارآگاهی در سنت غربی (ادبیات و سینما) جایی است که نقد درون ماندگار وضعیت ممکن می شود چراکه جنایت این امر آسیب زای وضعیت به درون افکنده شده است. سوژه غربی با جنایت، وحشت و ترور در چارچوب ها و محدوده های خودش رودررو می شود. قاتل دیگر یک همسایه/ دیگری مرموز شرقی نیست، بلکه همچنان که در داستان «خوشا به حال افتادگان» ژرژ سیمنون مشاهده می کنیم، یک «کلاه فروش» جنتلمن و اشراف زاده تبدیل به قاتل سریالی پیرزنان ۶۵ساله می شود و آنها را با سیم خفه می کند. او همچون شبحی خیابان ها را تسخیر کرده است و از طریق روزنامه ها نامه هایی خطاب به بازرس میکو می فرستد و او را مورد سرزنش قرار می دهد.

بنابراین قاتل از «خود» ماست. نکته جالب توجهی که در این داستان خودنمایی می کند موقعیت ایدئولوژیک/ نمادین کلا ه فروش است. او کاملاً در جایگاه «همسایه» در تعریف فرویدی/ لکانی اش قرار می گیرد (و به نوعی حتی در تعریف هیچکاکی اش). در اینجا همسایه/ دیگری یا «همسایه چونان شیء» یا همان «چیز» مرموز دهشت زا همچون نمونه های کهن الگویی چون «فرانکشتاین» یا «دراکولا» موجودی هیولاوش و غیرانسانی نیست که ماجرا بر سر این باشد که او جنایتکاری است که در نهایت بزرگ ترین قربانی هم هست؛ قربانی «دیگری» ای که حال می تواند با نوعی انسان دوستی لیبرالی در جهان متنی «روایت خودش» را داشته باشد و داستانش را برای ما نقل کند (استراتژی ای ادبی که امروزه در موزاییک فرهنگی پست مدرنیته رواج و محبوبیت فراوانی یافته است). آری ما باید به او اجازه دهیم که داستان خودش را برای ما بگوید. پس کل ماجرا در داستان «معمای کلاه فروش» اینچنین ما را دچار تشویش می کند. ژرژ سیمنون تقریباً در طول داستان اجازه نمی دهد «کلاه فروش» داستان خودش را نقل کند یا در نوعی سیاست زبانی فضایی برای بیان خودش داشته باشد. داستان به شکلی رادیکال این حکم لکانی را برای ما یادآوری می کند که «تو هرگز از آنجا که من به تو می نگرم، نگاه نمی کنی». اما در عین حال «کلاه فروش» به طور کامل تبدیل به آن ابژه مرموز مورد نظر نمی شود. او به این تصویر و روایت نیز تن نمی دهد. او همچون نمونه های دیگری از قاتلانی از این نوع در ژانر کارآگاهی در موقعیتی کاملاً بینابینی قرار گرفته است.

آنها تبدیل به موجوداتی می شوند که در خیابان ها پرسه می زنند و در هیچ شاکله ایدئولوژیکی قرار نمی گیرند. بنابراین آن ایماژ بنیامینی فلانور/ پرسه زن) در قامت این قاتلان و همزمان کارآگاهان عینیت می یابد. همچون مدل بازرس ژاور/ ژان وال ژان قاتل همیشه تبدیل به دیگری هراس آور بازرس می شود. او دقیقاً ناخودآگاه سیاسی بازرس است؛ مجموعه درهم فشرده ای از تمام لیبیدوهای آزادشده کارآگاه. پس این دو بدن مصادیق شکاف اصل واقعیت (کارآگاه) اصل لذت (قاتل) هستند و برای همین است که بازرس ها همیشه دچار نوعی حس کین و عشق توامان به قاتل ها هستند. اما در داستان «خوشا به حال افتادگان» ماجرا از این هم پیچیده تر است. این بار خود دیگر قاتل (کلاه فروش) یک بازرس نیست. بازرس در اینجا موجود بی خاصیتی که گاه حتی احمق هم هست فرض می شود و نقش او را در اصل خیاط کوتاه قد و توسری خورده ای بازی می کند که کاملاً یک موجود سرکوب شده و مطرود است؛ یک موجود بیرون افتاده که سیمنون او را چنین توصیف می کند: «کاشورا خیاط فقیر کوچک اندامی که در خیابان پره مونتره زندگی می کرد نگران بود. دیگر نمی شد بی خیال ماند. هزار نفر نه، ده هزار نفر یعنی همه جمعیت این شهر کوچک به جز بچه ها نگران بودند اما بیشترشان دلش را نداشتند که به ترس شان اعتراف کنند، حتی در خلوت اتاق خواب هایشان.» (معمای کلاه فروش، ص ۷)

او قاتل (کلاه فروش) را تشخیص داده بود؛ تشخیصی که می توانست ۲۰ هزار فرانک نصیبش کند و نکته اینجاست که قاتل در «همسایگی» او قرار دارد؛ مغازه ای روبه روی مغازه اش. او نه هیولاست نه مهاجری فراری و نه هیچ چیز دیگر. او یک غربی است که وحشت را به شهر آورده است و این همان تم آشنای ادبیات جنایی است. شهر امریکایی کوچکی (که نمونه اکنون دیگر کهن الگویی آن را در رویای امریکایی مکان مندشده در فیلم های فرانک کاپرا مشاهده می کردیم) که همچون کلیتی یکپارچه ناگهان فرو می پاشد؛ فروپاشی ای که منجر به بالا زدن تمام کثافت ها در پس پشت این شهرها می شود. عنصری مزاحم که آرامش را مختل می کند، اما این عنصر همیشه یک ابژه مرموز بیرونی فرض می شود. حال آنکه در این نوع ادبی در بستری هیچکاکی قرار داریم که در آن همسایه دیگر هیچ فرقی با ما ندارد و همین امر مخاطب را دچار تشویش می کند. آرامشی که ناشی از بیرونی کردن ترور/ جنایت بود، اکنون از بین رفته است. شهرهای آرام و باصفای غربی دیگر کاملاً فروپاشیده است؛ فروپاشی ای که حتی خود را در ساحتی اخلاقی نیز نشان می دهد. پس در سطحی دیگر شاید آنچه را که در ۱۱ سپتامبر در نیویورک رخ داد بررسی کنیم، می توانیم تجسم کنیم که ترس از این حادثه پیش از این همواره در ادبیات جنایی حضور داشته است. همسایه ای که همیشه نگاه آزاردهنده اش روبه روی ماست. آپاراتوش های ایدئولوژیک سرمایه داری از این جهت همیشه سعی شان بر این است که این همسایه را یک دیگری که حتی از لحاظ جغرافیایی هم از ما فاصله دارد، تصویر کنند.

کمونیسم و بنیادگرایی نمونه های متاخر این فرآیند ایدئولوژیک اند. پس کاشودا خیاط توسری خورده معصوم با قرائت و تفسیر یک نشانه (تکه روزنامه ای که در پای مسیو لبه قرار داشت) و از پی آن رمزگشایی های زنجیره وار از نشانه های بعدی در قامت یک کارآگاه قاتل را معرفی می کند و به ۲۰ هزار فرانکش می رسد. نکته اینجاست که تقریباً از همان ابتدای داستان کاشودا می داند که قاتل کیست (و به همراه او مخاطب). او فقط در تلاش است مدارکی را برای اثبات ادعایش جمع آوری کند و همین آگاهی ابتدایی باعث می شود کاشودا کل داستان را با تشویش و دلهره سپری کند چراکه مسیو لبه هم می داند کاشودا به رازش پی برده. او کاملاً یک موجود طردشده است؛ موجودی پست و فروخورده که در آن فضاهای شهری وهم آلود (و گاه حتی اکسپرسیونیستی) ژانر کارآگاهی، در تعقیب قاتل می چرخد. جایی در توصیف این شهر می خوانیم: «خیابان زمانی مرکز تجاری شهر بود اما این حرف مال آن وقت هایی بود که هنوز خیابان اصلی شهر را خرت و پرت فروشی ها و بوتیک ها با ویترین های رنگارنگ شان قبضه نکرده بودند. حالا مغازه های این خیابان کم نور، آنقدر از رونق افتاده بودند که انگار حتی گذر ارواح هم به آنجا نمی افتاد.» (همان، ص ۸)

نکته دیگری که در اینجا قابل ملاحظه است این است که کاشودا تنها به دلیل همین موقعیت سرکوب شده اش است که می تواند سرانجام حقیقت را کشف کند و این آن زیرمتنی رادیکال و سیاسی داستان است. تنها «افتادگان» می توانند به حقیقت دست یابند. پس خوشا به حال افتادگان. این است که در مجموعه داستان «معمای کلاه فروش» که شامل چهار داستان می شود

(۱) خوشا به حال افتادگان (ژرژ سیمنون)

۲) مردی که راهش را بلد بود (دوروتی ال. سایزر)

۳) به پشت سر نگاه نکن (فردریک براون)

۴) پرونده اتاق جهنمی (اریک امبلر)) وحشت و اضطراب به درون خانه های خوانندگان کتاب نیز راه می یابد. همچنان که در ابتدای داستان به «پشت سر نگاه نکن» می خوانیم: «حالا فقط بنشین و آرام باش». سعی کن از این فرصت استفاده کنی. این آخرین داستانی است که می خوانی، یا نزدیک است که آخری باشد. بعد از آنکه داستان را تمام کردی ممکن است همان طور بنشینی سر جایت، فقط برای آنکه کاری کرده باشی، یا ممکن است بهانه پیدا کنی که ول بچرخی، توی خانه ات، توی اتاقت، توی دفترت، خلاصه هر جایی که حالا نشسته ای و داری این داستان را می خوانی اما مطمئن باش، دیر یا زود مجبور می شوی بزنی بیرون. این همان جایی است که من منتظرت هستم: بیرون. یا شاید حتی نزدیک تر از آن. شاید توی اتاقت. البته بی تردید فکر می کنی این شوخی است. فکر می کنی این فقط داستانی در یک کتاب است و در حقیقت مخاطب من تو نیستی. خب، به همین فکرت بچسب! اما انصاف هم داشته باش. یادت باشد که من به تو درست و حسابی اخطار دادم.»

به همت: مريم پورمحمدي


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.