تاملی در ادبیات بدون سبک داستان «امتیاز» آخرین داستان از مجموعه پیراهن پر نوشته پگاه ایرجی، حاوی نگره ای از ادبیات است که می تواند در خود تامل کند و بدون وساطت هر سیستم تئوریک در عرصه نقد ادبی، به تمثیلی از تصور فعلی از ادبیات داستانی بدل شود.
«آ» و «ی» حروف آغازین و پایانی الفبای فارسی – به هیئت دو شخصیت، یکی زن و دیگری مرد، در کنار مردها و زن های دیگر در سالنی نشسته اند. کف سالن، زیر هر یک از میزها دوایر متحدالمرکزی قرار دارد که در مرکز آن اعداد و ارقام، زمان و امتیاز زوج ها را نشان می دهد. «آ» و «ی» در مسابقه ای شبیه به مسابقه های تلویزیونی، مدت زمان محدودی فرصت دارند تا با گفتن «یک جمله خوب» امتیازشان را ارتقا دهند. هر قدر تعلل کنند زمان و به دنبال آن امتیاز کمتری نصیب شان می شود اما این زوج از گفتن جمله های خوب ناتوان شده اند. در جایی از داستان می خوانیم: «ما فقط به چند تا جمله خوب احتیاج داریم که امتیازمون را بالا ببریم.» در ادامه زمان باقیمانده را با جملات تراز می کنند: «... ببین حداقل ۱۰ دقیقه دیگه وقت داریم یعنی ۳۰تا جمله ۲۰ثانیه ای یا ۳۰۰ تا جمله دو ثانیه ای»، اما هر چه می کوشند و تقلا می کنند، نمی توانند جملاتی به هم بگویند که امتیازشان را افزایش دهد...



با این حال پنج دقیقه مانده به پایان زمان امتیازگیری، «آ» به این نتیجه می رسد که باید از دایره خارج شود و البته همین کار را هم می کند. داستان «امتیاز» از مصادیق آن نمونه های درخشان از ادبیاتی است که خودش به میانجی مبدل می شود و صحنه ای را به تصویر می کشد که بیش از هر چیز، بیانگر وضعیت ادبی است. سه مولفه مستقل، سرحدات قلمرو روایت را تشکیل می دهند: زبان، زمان و اعداد. فرآیند روایت نیز بدین منوال است که زوج ها جملاتی را خطاب به یکدیگر می گویند. این جملات بدون اینکه تاثیر خاصی روی طرف مقابل ایجاد کند بلافاصله به عدد و رقم تبدیل می شود ولی کار به همین جا ختم نمی شود. ارقام معرف زمان باقیمانده برای برنده شدن و در عین حال با هم بودن زوج است.

جالب اینجاست که زوج های دیگر در میزهای اطراف هم به همین روال سرگرم اند. ظاهرا در رقابتی سالم و آشکار به سر می برند، منتها مکانیسم خودکار دوایر متحدالمرکز، فرمولی را طرح ریزی کرده که «جمله های خوب» را به امتیاز زمان رمزگذاری می کند. موقعیت یا مکان حاصل از مرزبندی این سه مولفه، صحنه ای را ساخته و پرداخته که بیش از هر چیز به استودیوی ضبط تلویزیونی مسابقه های سرگرم کننده شبیه شده است. به عبارت دیگر، «امتیاز» داستان تسلیم ادبیات به جامعه نمایش است. پگاه ایرجی در زمینه خلاقانه داستان خود، به یکی از مهم ترین غیاب های ادبیات ایران در وضعیت موجود اشاره کرده که آن سبک است. طی سال های اخیر داستان نویسی ایران از ضرورت سبک دور و دورتر شده و هم اینک بیشتر از دوره های قبلی از نویسندگانی سبک پرداز محرومیم. جریان غالب داستان نویسی، مرکز ثقل روایت را بر طرح یا پلات داستان استوار کرده و به تبع آن سبک به ارزشی ثانویه یا به تزئین و روکش روایت ها دگردیسی یافته است.

به بیان بهتر، اهمیت سبک صرفا در همین خلاصه شده که مکمل طرح داستان باشد. نتیجه اش این شده که تدریجا سبک از مکمل روایت به محل روایت نقل مکان کرده و همه داستان ها شبیه به هم شده اند؛ صورت بندی شخصیت ها متحدالشکل شده و لباس ها و خانه و مکان ها اعم از اینکه در حوزه خصوصی باشد یا مکان های عمومی – در عین تنوع و تلاش برای تفاوت به نوعی دیزنی لند جهان سومی تغییر ماهیت یافته یا به تعبیر جورج رتیز مک دونالدیزه شده. یک نگاه اجمالی و تا حدی مقایسه ای به خوبی گویای آن است که نویسندگان سبک سازی مثل کوروش اسدی، حسین مرتضائیان آبکنار، به روژ اکره یی و حمید نجفی ظرف همین چند سال اخیر به نمونه هایی استثنایی بر قاعده بدل شده اند. در وضعیت موجود، شور غالب انتقال تجربه های زندگی روزمره بدون کمترین تغییر به عرصه ای تحت نام ادبیات است.

فوبیای سبک متضمن طرز تلقی خاصی نسبت به ادبیات است که می خواهد جلوه دست نخورده و یکپارچه ای از جهان بیرون از ادبیات را به تمامی بازنمایی کند. پیش فرض ایدئولوژیک این گفتمان، سبک را رفتاری متظاهرانه در قبال جهانی یکدست معرفی می کند. آنچه مهم است نظرگاه، طرح و گره افکنی است. حال آنکه ادبیات در صیرورت تاریخی خود ناشی از تنش و جدال میان سبک و نظرگاه بوده است.

سبک، شیوه ای از نوشتار را طرح ریزی می کند که برخلاف تناظر جزء به جزء زبان و جهان است. برای نویسنده، زمینه ثابت و از قبل موجودی قابل تصور نیست. به دیگر سخن، نظرگاه واقعی پس از سبک آشکار می شود. سبک و تخیل داستانی اجرایی جداگانه و مستقل از تجربه های زیسته محسوب نمی شوند. آنها مصادیق آفریننده و کنشگر ادبیات در مواجهه با نفس زیستن هستند. سبک مکمل یا محل تجربه های زیسته نیست بلکه مهم ترین نمود از زیستنی است که با ادبیات تجربه می شود.

در غیاب سبک و تخیل، آنچه باقی می ماند جمله های خوبی است که ارزش آنها را دوایر متحدالمرکز زیر میزها، با ارقام امتیاز و زمان باقیمانده، تعیین می کنند.موازی با این فرآیند، انتظارات جریان غالب از نقد ادبی نیز تعیین تکلیف می شود. نقد ادبی، موظف است معنای ادبیات و حدود و ثغور آن را ردیابی کند یا اینکه تفسیرهایی در خور و مطلوب ایجاد کند. در واقع، فضای ادبیات به صورت محیطی کلینیکی تصور می شود که منتقد در مقام روانکاو، به تداعی های آزاد اثر ادبی، بیمار دراز کشیده روی تخت، گوش می دهد و از آنها به برداشت ها و تعابیری می رسد که خود بیمار از آنها بی خبر است.

حفاری در متون و اصطلاح سوزان سانتاگ، جایگزین مناسبی برای نقش از پیش تعیین شده نقد ادبی است، اما یکی از قدیمی ترین و احتمالا مهم ترین دلایل وجودی نقد ادبی، توضیح و حتی ایجاد نحوه امکان پذیری ادبیات است. نقد ادبی گذشته از تفسیر، دسته بندی و ارزشگذاری به شیوه ها و شگردهای امکان پذیری ادبیات نیز نظر می کند. داستان «امتیاز» نمونه بارزی از شرایطی است که در غیاب، طرد یا نفی نقد ادبی، خلق ادبی خود عهده دار توضیح و توصیف نحوه امکان پذیری اش می شود: هیجان برای گفتن جمله های خوب، فضایی که توامان آمیزه ای از کافی شاپ و استودیوی مسابقات تلویزیونی است و در کنارش دوایر متحدالمرکز نهادهای ادبی که وظیفه تبدیل کلام به واحدهای ثابت و معین تشویقی تنبیهی را به عهده دارند و همزمان با دقتی معادل هزارم ثانیه، وقت باقیمانده را اعلام می کنند و دست آخر، از این نوشته هم چیزی دستگیر کسی نمی شود که بالاخره داستان پگاه ایرجی، کار خوبی است یا نه؟

تصور متعارف از سبک، آن را هم عرض با تزئینات زبانی، استفاده افراطی از آرایه های ادبی، تقلید از نوشتار تاریخی یا بازی های زبانی مفروض می گیرد اما از زوایه ای دیگر، مستقل از موازین ادبیات کارگاهی سبک در ساده ترین شکل خود محل برخورد حضور بدن ها در برخورد با سازمان تو در تو – یا دوایر متحدالمرکز – زبان است. نویسنده با سبک، واریاسیون ها و تفاوت های جهان بالقوه را ارایه و به زعم ژیل دلوز، زبانی در بطن زبان تاسیس می کند. مهم نیست موضع گیری و جهان بینی نویسنده به طور پیشینی چه گرایشی داشته باشد.

نفس ولادت سبک در فرآیند خلق ادبی، عملی مقاومت آمیز است. متعاقب با آن، غیاب یا نفی سبک، گویای عقب نشینی یا چشم پوشی از مقاومت خلاقانه است. سبک عبارت از لحظه ای است که زبان بی اعتنا به آن چیزی که باید بگوید یا آن چیزی که باید نشان بدهد، منشاء حرکت، سیالیت و انهدام محدوده های نمادین خود می شود. سبک، ادبیات را به جلوه فرآیند عرصه می کند و نه نوعی غایت؛ به جای آنکه چیزی را نشان بدهد، می آفریند. یا ساده ترین آن که سبک لحظه از جا بلند شدن «آ» و ترک صحنه است. در اتمسفر داستان «امتیاز»، سبک نقطه مقابل استمرار در گفتن «ج مله های خوب» است.

معضل ادبیات بدون سبک، ادبیاتی که با فرم های بیانی مستقر گلاویز نمی شود، هیولای تهدیدگر کلیشه هاست ولی این ادبیات کلیشه ای نمی شود، کلیشه ای هست، حتی قبل از نوشته شدن. دقیقا شبیه تلاش برای گفتن جمله های خوب به قصد کسب امتیاز و وقت بیشتر است. نکته اینجاست که جریان غالب به خوبی از فقد آگاه است. هر ازگاهی با وضع تعابیری مثل «جهان تازه داستان» یا «ادبیات متفاوت» می کوشد بر این هیستری کلیشه ای شدن غلبه کند اما زمان به سرعت سپری می شود و فرصت گفتن جمله های دو ثانیه ای و ۲۰ ثانیه ای از دست می رود و همین تعبیرها نیز به کلیشه هایی اضافه بر کلیشه های قبلی دگرگون می شود. معیار نوبودگی ادبیات با زمان سنجیدنی نیست بلکه با فرآیندها و ظرفیت ها و بالقوگی هایی ایجاد می شود که حاصل از صدایی برخاسته از سبک است.

آخرین دلیل تراشی در وضعیت فعلی، احاله مساله کلیشه ای شدن به گردن ممیزی است. مسلما ممیزی نوعی محدودیت را به تولید ادبی اعمال می کند و بی شک آنچه خوانده می شود معادل با همه آنچه نوشته می شود یا نوشته شده، نیست. علاوه بر این هر محدودیتی خود به خود محدود شدن امکان پذیری های رخ نداده نیز هست اما ممیزی همواره بنا بر ذات خودش با بالفعل شدگی ادبیات سر و کار دارد. حال آنکه سبک، فرآیند حرکت و سیالیت بالقوگی ادبیات را زمینه چینی می کند. توسل به این استدلال که ادبیات خاصی و منحصر به فرد تحت کنترل ممیزی است و به تبع آن خوانده نمی شود، نوعی مغالطه جایگزینی مجهولات با معلومات است. اساسا ممیزی وظیفه نظارت بر سبک های ایجادشده در صیرورت ادبیات را برعهده ندارد. ویلیام باروز، در مقاله «محدودیت های کنترل» به روشنی شرح داده که کنترل صرفا از طریق نظارت انجام نمی شود بلکه شکلی از کنترل به صورت «مراقبت» به منصه ظهور می رسد.

مدل های نظارتی و مراقبتی کنترل را نمی توان یکسان و یکدست دانست. نظارت بر بیان ها و جلوه عینی هنرها اعمال می شود حال آنکه مراقبت فضاها و مکان های نشانه گذاری شده مطلوب خود را ایجاد و حمایت می کند. مراقبت استعاره خود را به صورت صحنه ای بازگو می کند که فقط می توان روبه روی یکدیگر نشست و برای گفتن جمله های خوب، تقلا کرد. اتفاقا، سلبیت سبک و مقاومت در دفاع از فضای ادبیات مهم ترین سازوکار در به سخن در آوردن موقعیتی است که لکنت و سکوت شمارش لحظه ها مابه التفاوت تقلای پایان ناپذیر برای «جمله های خوب» می شود. «آ» و «ی» نهایتا به این نتیجه می رسند که به جای پافشاری بر ادامه بازی و پذیرفتن قاعده آن، از جا بلند شوند و صحنه را ترک کنند یا شاید بخواهند خودشان قاعده بازی را تاسیس کنند.

به همت: مريم پورمحمدي
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.