ادبي: قحط سالی، دمشق، عشق

6 اردیبهشت 1390   maryam.pourmohammadi   گنجینه ادبی, مقالات ادبی   0 نظر   432 بازدید   |

قحط سالی، دمشق، عشق!

نگاهی به رکود «تولید اندیشه» در ادبیات امروز
هزار سال است که ما تاریخ شعر داریم [یعنی تاریخ شعر در دسترس، وگرنه قبلاً هم داشتیم و وقایع تاریخی، محوش کرد و البته، می توان «شک ورز» بود و گفت پس چطور وقایع تاریخی بعدی نتوانست ادبیات کلاسیک ما را محو کند؟ آیا واقعاً تاریخ شعر پیش از این هزار سال، دارای آن توان و قوت پس از این تاریخ بوده؟] و یک ۱۵۰ سالی است که مثلاً تاریخ «قصه» داریم [البته می توان به استناد نقد ادبی مدرن و پست مدرن و پساپست مدرن و پسا «پساپست مدرن» به این نتیجه رسید که در همان تاریخ هزار ساله، اتفاقاً ما «قصه» داریم خوب اش هم داریم، ماندگارش هم داریم و دلیلی ندارد استناد کنیم به رویکردها و تاریخ غربی «قصه» تا بفهمیم این «جهان ادبی» متعلق به کیست؟!] و در طی الطریقی اینچنینی، هر جا که به یادداشت ها و اسناد و گلایه ها رجوع می کنیم، اشاراتی ست به «فقدان امکانات» و مشکلات حاصل از آن در «عدم پیشرفت» چنان که افتد و دانی! اما تنها در همین ۹۰سال اخیر است که این «اشارات» از «صرف اشاره» در گذشته و بدل به مانع شده برای «پیشرفت ادبی»؛ چرا؟ ...



می دانیم که در ۹۰سال اخیر، اتفاقاً شاعران و نویسندگان، چه از لحاظ امکانات «بازآموزی» و «به روز شدن»، چه از لحاظ امکانات «نشر»، چه از لحاظ «دیده و شنیده و خوانده شدن» توسط همه اقشار جامعه و چه از نظر رصد شدن توسط ملل دیگر، وضعیتی به مراتب بهتر از آن ۹۱۰ سال قبلی داشته اند [البته «هزار سال» که مثالی است و مختصراً چند ده سال، مشمول پیشرفت زمان شده!] پس چرا باید دائم بشنویم که «عدم امکانات» نگذاشته که این استعدادهای فلان و چنان به جایگاهی برسند که مثلاً شعرشان مثل شعر سعدی در چین و اندلس و مصر و ممالک بین النهرین خوانده شود؟!
بگذارید به شیوه سینماگران، فیلم را به عقب برگردانیم و برسیم به ریشه ها؛ به اینکه در این ۹۰ سال، شاعران و نویسندگان ما نسل به نسل – چقدر از «گذشته» آموخته اند و چه اندازه «آینده» را وامدار آثار خود ساخته اند؟ چه اندازه بر جامعه پیرامونی خود تأثیرگذار بوده اند؟

می دانیم آنچه اکنون «ملت» و «مردم» می نامیم، تا پیش از این ۹۰ سال، معنایی دیگر داشته [حتی در دوران مشروطیت که با اتصال و اتکا به این واژگان، قاجاریه بدل شد به چیزی که نه پادشاهی بود نه حکومت مردمی اما نامش شد مشروطه سلطنتی]. «مردم» در آن ۹۱۰ سال، «رعیت» بودند و ریگ بیابان و زمین مزروعی و «فرمانبر» کسانی که صدایشان می توانست [و اغلب اوقات صدای آنها هم نمی توانست] به گوش سلطان و درباریان برسد و همین ها بودند که اهل «خواندن و نوشتن» و «فرهنگ» بودند و حامیان مالی شاعران و مخاطبان بالقوه و بالفعل ایشان. چگونه است در آن عصر، شعر فردوسی و سعدی و حافظ، به آن اندازه همه گیر می شود که همین «رعیت» را «مشتاق» می کند که «اندیشه» شان را جذب کند و آماده شود که در موقعیت مناسب، بدل شود به «ملت» اما حالا که همین «ملت» با توجه به تحولات اقتصادی و فرهنگی و تکنولوژیک آماده است که «اندیشه» را از شعر و قصه ما بگیرد و به ارتقای «فرهنگی»، خود در مقایسه با دیگر ملت ها کمک کند، یک دفعه همه چیز و همه امکانات در ذهن خالقان ادبی ما به نقطه «پایان» می رسد و «تولید اندیشه» به «رشد اقتصادی خنثی»؟ چه اتفاقی این وسط افتاده؟

بگذارید به یک نتیجه گیری سر راست برسیم: شعر و قصه ما به دلیل گسست از «گذشته» خود و اتصال به «مبهم سازی اندیشه غربی»، قادر به تولید اندیشه نیست در واقع قادر نیست یک «پایگاه فکری واضح» برای خودش تعریف کند تا قدرت استفاده بهینه از «اندیشه های فرامرزی» را داشته باشد در نتیجه «عظمت» در این آثار غایب است و «مردم» این را به درستی درک می کنند و هنوز متکی اند به همان آثار هزار ساله که نه تنها مشمول زمان نشده اند که قدرت انطباق با تحولات چندصد ساله را هم داشته اند.

خب، شاعران و نویسندگان ما، اگر جای تکرار شگردهای ادبی فرامرزی، تلاش شان را معطوف «تولید اندیشه» کنند ما به جایی می رسیم و اگر بخواهند با همان شگردها، هی ساز «چه کنم چه کنم؟» را کوک کنند، «ملت» به رشد اقتصادی این عرصه، همچنان بی توجه یا حداکثر کم توجه خواهند ماند.


● هیچ وقت از خودتان سؤال کرده اید؟!

شعر خوب، چه شعری است؟

قصه خوب، چه قصه ای است؟

شعر پرخواننده چه نوع شعری است؟

قصه پرخواننده از چه جنسی است؟

این سؤالاتی است که هم تولید کنندگان ادبی ما، هم ناشران ما را [چه در حوزه کتاب چه در حوزه مطبوعات] به خود مشغول کرده. همه از جایگاه اقتصادی کتاب و مطبوعات در سبد خانواده حرف می زنند و می گویند که «آثار جدید» جایگاه باثباتی در این سبد ندارند با این همه فراموش می کنند که آثار کلاسیک هنوز پرخواننده و پرخریدارند. فرق این آثار با آن آثار در چیست؟ هیچ وقت از خودتان سؤال کرده اید؟!


● ستون نیازمندی ها!

می گویند اگر امکانات بود شعری می گفتیم که مپرس! می گویند اگر امکانات بود قصه ای می نوشتیم که خوانندگانشان از چین تا ماچین، مثل ورق زر، آن را دست به دست ببرند!

می گویند که ... می گویند که ... می گویند که ...

آیا امکانات شما از بیهقی کمتر است؟ از سعدی چطور؟ از فردوسی کمتر است؟ حافظ به خوانندگان بی شمار دسترسی داشت از راه چاپ غزل هایش یا کتابخانه های بزرگ را قرق کرده بود برای اعتلای اندیشه اش یا آثارش ترجمه می شدند به دیگر زبان ها یا آثار دیگر زبان ها ترجمه می شدند هزار هزار تا او بداند از شرق تا غرب، چه اتفاقات تازه ادبی در حال وقوع است؟ بس کنید دیگر! کمی فکر کنید! کمی اندیشه ورزی کنید! پیش از شاعر یا نویسنده بزرگ شدن، شما نیازمند آنید که آدم بزرگی باشید!


● جنگ «گلایه» با «ارائه»!

اندیشیدن، اندیشیدن و باز هم اندیشیدن!

شاعر گرامی! نویسنده عزیز! کسانی که هر شب به خواب می بینید که مورد تجلیل ملی قرار می گیرید و صبحگاه که بیدار می شوید، آه از نهادتان برمی آید که «کوزه روغن استعدادتان» را در طلب خواب و خیال «فربه گی شهرت و ثروت» شکسته اید! مردم، ملت، مخاطبان بالقوه ای که هنوز طالب آثار ادبیات هزار ساله ما هستند، هنوز یک جمله را برابر آثارتان به زبان می آورند: «حرف حسابش چی بود؟!» و این یعنی دنبال «اندیشه» ای هستند که شما باید «تولید» کرده باشید و در متن آثارتان قابل رصد باشد تا آنها را جذب کند و وادارد به خرید کتاب تان. نمی گویم کار آسانی است! اگر بود که «گلایه» جای «ارائه» را نمی گرفت. از آن یکی بکاهید و بر این یکی بیفزاید خواهشاً، لطفاً!

به همت: مريم پورمحمدي
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.