ادبي: مهستي گنجوي

25 خرداد 1389   maryam.pourmohammadi   گنجینه ادبی, مقالات ادبی   0 نظر   383 بازدید   |

 دومين زن شاعر ايراني مهستي گنجوي است. زادگاه مهستی شهر گنجه بوده‌است و همدوره با غزنویان بود. او دیوانی داشته و شعرهای بسیار سروده‌ است ولی گذشت زمان و بی‌انگاری کسان همه آن‌ها را به باد فراموشی سپرده‌است. در مورد سال تولد و نيز مرگ او اختلاف نظر وجود دارد. درباره‌ی دوران کودکی مهستی می‌نويسند: "پدر از چهار سالگی او را به استادان گران‌مايه در مکتب‌خانه سپرده و از آن‌جايی که هوش و استعداد بی‌اندازه‌يی داشته در ده سالگی با آموخته‌های سرشاری از دانش و ادب زن دانشمندی از چنان آموزشگاهی بيرون می‌آيد...



پدرش در اين هنگام مهستی را برانگيخته و موسيقی‌دانانی بر او می‌گمارد و مهستی در اين فن چنان پيشرفت کرد که در نوزده سالگی استادی بی‌مانند و سرآمد همگان شد. چنگ وعود وتار را استادانه می‌نواخت. دوران جوانی مهستی در هاله‌ای از ابهام پوشيده است. برخی برآنند که او در نويسندگی، کتابت و محاسبات به درجه‌ای می‌رسد که گوی سبقت را از همه‌ی مردان روزگار می‌ربايد و از دبيران زمان خود می‌شود. شيخ عطار در الهی‌نامه از او به عنوان "مهستی دبير آن پاک جوهر" ياد می‌کند. بعضی نوشته‌اند که او "در رشته‌ی رقص ومجلس‌آرائی و محافل بزم" سرآمد روزگار بوده و در مجالس پادشاه گنجه به عنوان "نديمه‌ی دربار" بزم‌آرائی می‌کرده است. ضمن مراجعه به رباعيات مهستی و با تکيه بر گواهی برخی از تذکره نويسان، مهستی دوبار به دستور شاه زندانی می شود. مهستی در يکی از رباعيات خود چنين می‌گويد:

شاهان چو به روز بزم ساغـــــــر گيرند/ برياد سماع و چنگ و چاکر گيرند

دست چو منی که پای‌بند طرب است/ در خام نگيرند که در زر گيـــــرند

با توجه به اين‌که خام، ريسمان چرمی معنی می‌دهد معلوم می‌شود که مهستی از بندی شدن خود شکايت دارد و دليل اين را پای‌بندی خود به شادمانی و احتمالاً ساز و آواز می‌داند. در همين جاست که ما تقابل دين و سنت را بازندگی مشاهده می‌کنيم. رباعی ديگری که دال بر زندانی شدن مهستی است را (با توجه به تکيه‌اش بر سوم شخص مفرد) احتمالاً ديگران پس از زندانی شدنش درباره ی او سروده اند: 

شه کــُنده نمود سرو سيمين تن را / زين عارضه ضجه خاست مرد و زن را

افسوس که در کُنده بخواهد سودن / پايی که دو شاخه بود صد گــــــــردن را

باستانی پاريزی، تاريخ‌نگار و طنزپرداز نامدار معاصر، ضمن نقل اين شعر می‌نويسد "کــُنده چوب قطور و سنگينی است که پای زندانی را به آن می‌بستند و قفل می‌کردند". شک نيست که آزاد‌وار زيستن در يک جامعه‌ی سنتی را قيمتی است بس سنگين. فرامرزی دراين مورد چنين اظهارنظر می‌کند: "... گويی ايرانيان در مسئله‌ی عفت از تمام ملل متعصب تر بوده‌اند، بطوري که اتصال با کمترين چيزی که با ناموس ايشان تماس داشته ننگ بزرگی می‌شمرده اند... هميشه عاشق از افشای نام معشوق خويش خودداری مـــــی‌کرده است". فرامرزی در ادامه‌ی گفتار خويش، چنين نتيجه‌گيری می‌کند: "اين تعصب زاده‌ی قرون متمادی تمدن و اشرافيت ايران بوده است و ربط چندانی به مذهب نداشته است". تقريباً همه‌ی کسانی که درباره‌ي مهستی نوشته‌اند ازعشق شورانگيز او با تاج‌الدين احمد پسر خطيب گنجه سخن گفته‌اند. يکی ازخدمات بزرگ مهستی تشويق ميراحمد به بريدن از دين و دکان‌داری دين و پيوستن به هدونيسم خرد‌ورزانه است. گويا نخستين بار اميراحمد درخرابات به ديدار مهستی می‌شتابد و مهستی اين رباعی عاشقانه را نثارمعشوق می‌کند:

زلف و زخ خود بهم برابر کــــــردی/ امروز خرابات منــــــّـور کــــــردی

شاد آمدی ای خسرو خوبان جهــــان/ ای آن‌که شرف برخور و خاور کردی

آن‌چه شخصيت مهستی را ممتاز می‌کند وقار، غرور و بلند همتی اوست ـ حتی در برابر معشوقی که او را ازجان بيشتر دوست دارد. مهستی گويا درپاسخ يکی ازنامه های عاشقانه‌ی ميراحمد به او چنين می‌نويسد:

تن با تو بخواری ای صنم در ندهــــــم / با آن‌که ز تو به است هم درندهم

يک‌باره سر زلف به خـــــــم در ندهــــــم / در آب بخسبم خوش و نم درنـدهم

"به واسطه‌ی عشق و محبتی که بين مهستی و اميراحمد بوده است پادشاه را خوش نمی‌آيد و اميراحمد نيز از بدرفتاری پدرخود خطيب که هر روز با مريدانش اسباب زحمت وی شده گاه دربندش می‌آمد و زمانی صراحيش را می‌شکستند و سعی داشتند وی را ازخراباتی که با مهستی در آن‌جا سکنی گزيده بودند بيرون کشيده و به صومعه‌ی خطيب برده توبه دهند ناراضی بوده لذا شرحی به مهستی گفت، مهستی نيز از مردم‌آزاری مردمان گنجه و استبداد شاه که گاهی شاعره‌ی استاد را به جرم دوستی با ساقی خود (قوانچه نام) امر می‌کرد دست و پا در چرم گاو گرفته و به زندان اندازند و زمانی نيمه شب يساولان شاهی درب خرابات را از جای می‌کندند که شاه به شنيدن آواز مهستی هوس کرده است و بايد هم اکنون در بارگاه حاضر شود و حکايتی خواند ناراضی بوده و بالاخره هر دو قرار براين دادند که هر دو شهر گنجه را ترک کرده و به جانب خراسان روند. مهستی تنها تدارک سفر را ديده از گنجه بيرون شده از راه قراباغ به زنجان رسيد و در آن‌جا با اخی فرخ زنجانی ازبزرگان عرفا ديدار کرده و از زنجان به شهر بلخ مرکز خراسان رهسپار می‌گردد. چون آوازه‌ی آمدن مهستی در بلخ افتاد متجاوز از سيصد شاعر که همگی مراتب کمال و معرفت شاعره را شنيده بودند به ملاقاتش شتافتند". مهستی در يک دوران طولانی هزارساله، به عنوان يگانه زنی در تاريخ ادبيات فارسی باقی می‌ماند که به عنوان يک زن و با احساسات يک زن شعر سروده است. هزار سال پس از مهستی، فروغ فرخزاد با انتشار کتاب عصيان، شعر زنانه را به ادبيات نوين پارسی معرفی می‌کند و چه تهمت‌ها که به جان نمی‌خرد تا جايی که شجاع الدين شفا طی مقدمه‌ی جانانه‌ای که همان زمان بر کتاب او می‌نويسد از فروغ عصيانگر دفاع می‌کند. اخيراً بهار سعيد شاعر افغان اين سد را شکسته است، ليکن مهستی را با زبان بی‌پروا، شجاع و گستاخانه‌اش بايد مقدم بر فروغ و بهار دانست. مهستی، سرمست از زيبايی خويش، دست معشوق را بر گردن خود می‌خواهد و مطمئن است که چنين عشق واقعی و جسمانی ايمان صد ساله را برباد می‌دهد:

تا سنبل توغاليه سايــــــــی نکند / باد سحری نافه گشايــــــی نکند

گر زاهد صد ساله ببيند دستــــت / در گردن من که پارسايـــی نکند

اوج شعرزنانه ی مهستی را درمناظراتش با امير احمد پسرخطيب گنجه می‌توان يافت. متاسفانه تعصب و کوردلی مذهبی بسياری از اين مناظرات را با آب جهالت شسته يا در آتش کينه سوزانيده است. يکی از گردآورندگان رباعيات مهستی نيز همين بلا را برسر آثار اين شاعر برجسته می‌آورد و مي نويسد: "به جمع آوری آثاراو کوشيده و آنچه را هم که منافی با اخلاق وعفت ...بوده و به نظر رسيده حذف ...نمودم". شهرآشوب گونه ای از شعرپارسی است که درآن از ابزار کار، مشاغل و حرفه‌های مختلف و انسان هايی که در رشته‌های گوناگون به کار مشغولند سخن به ميان آورده می‌شود. مهستی را بايد نخستين شاعر شهرآشوب‌سرا و در واقع بنيان‌گذار شهرآشوب درادبيات فارسی شمرد. و اين هم يك رباعی که مهستی درباره ی خـــبــّاز (نانوا) سروده است:

سهمــــــی که مرا دلبرخـــبــّـاز دهد / نه از سرکينه، از سر ناز دهــــد

در چنگ غمش بمانده‌ام همچو خمير / ترسم که به دست آتشم باز دهـــــد

مهستی در طنز به حق از متقدمين عبيد زاکانی است. درطنزهای مهستی نيز مانند ديگر طنزپردازان قبل ازوی (ازجمله طنزپردازان کلاسيک عرب) کلمات به ظاهر رکيک به کرات به کار رفته است. استفاده از اين شيوه احتمالاً به علت عريانی زبان و حساس‌سازی و جلب توجه عامه به پيام موجود در طنز صورت پذيرفته است. آماج طنز مهستی، با سنجش معدود اشعاری که از او دردست ماست، بی‌عدالتی اجتماعی و خرافه‌گری مذهبی است. مهستی در رابطه با بی‌عدالتی مستتر در ازدواج مردان پير با دختران جوان چنين سروده است:

شـــــــــوی زن نوجوان اگر پير بود / چون پير بود هميشه دلگيـر بود

آری مثل است اينکه زنان می‌گويند / در پهلوی زن تير به از پير بود

مهستی يک هدونيست تمام عيار است. او مانند خيام و حافظ لذايذ حسمانی را جايز و مطلوب می‌شمارد. او نيز مانند خيام وحافظ بارها تکرار می‌کند که زندگی پوچ است:

نسرين تو زد پرير بر من آذر / دی باد ز سنبلت مرا داد خــــبر

امروز در آبم از تو چون نيلوفر / فردا ز گل تو خاک ريزم بر ســر

 

فرستنده: مریم پورمحمدی

منابع:

المعجم فی معائيراشعارالعجم

ديوان مهستی گنجوی، به اهتمام طاهری شهاب

باستانی پاريزی، پيغمبردزدان

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.