ادبي: گل نرگس

21 اردیبهشت 1389   maryam.pourmohammadi   گنجینه ادبی, مقالات ادبی   0 نظر   385 بازدید   |


در شعر و ادب فارسي گل جايگاه ويژه‌اي دارد و شاعران از گل‌هاي بسياري در اشعار خود استفاده كرده‌اند كه كاربرد آن‌ها بي دليل نيست هر گل معني خاص خود را دارد و براي تشبيه چيزي به چيزي و عموماً يكي از ويژه گي‌هاي معشوق به كار رفته است عاشق هميشه معشوق خود را به زيباترين چيزها تشبيه مي‌كند و گل نيز يكي از زيباهايي خلقت آفرينش است لذا از اين قضيه مستثنا نبوده و نيست و شاعران تا جايي كه توانسته اند از اين زيبايي بهره جسته‌اند...



 

به طور مثال گل نرگس را به چشم مست يار، گل سرخ را به گونه، ياس را به روي و دندان، سنبل را به طره ي يار، شقايق را به داغدار عشق ازلي و... نسبت مي دهند.

و اما گل نرگس:

رسيد موسم آن کز طرب چو نرگس مست

نهـــــد به پاي قدم هر که شش درم دارد

شش گلبرگ سپيد نرگس همراه با دايره‌ي زرد مياني و گاه تيرگي قعر آن در مجموع شکل چشم را به ذهن انسان متبادر مي‌کند که بخش زرد رنگ مياني حالت بيمار گونه به چشم نرگس مي‌دهد و از اين رو چشم بيمار و مست و خمار‌آلوده را به نرگس تشبيه کرده‌اند. ساقه‌ي بي‌برگ و سبز رنگ گل را که ميان تهي و ني مانند است و خميده، به عصا و قلم تشبيه کرده‌اند. بر همين وجه نرگس را سر به زير، فروتن يا سرسنگين خوانده‌اند.

در مورد نرگس داستان‌هاي متفاوتي نقل كرده‌اند؛ در زير داستان گل نرگس را در اساطير يونان مي‌خوانيد:

قهرمان داستان پسرکي بود زيباروي به نام نارسيسوس يا نارسيس. اين پسر به حدي زيبا بود که هر دختر او را مي ديد آرزو مي کرد کاش به همسري وي در مي‌آمد، امّا پسرک هيچ يک از آنان را نمي‌پسنديد و نمي‌خواست. او با بي‌قيدي و بي‌اعتنايي کامل از کنارشان مي‌گذشت. او براي دوشيزگان دل‌شکسته هيچ اهمّيتي قايل نبود حتي سرگذشت اندوه‌بار زيباترين پريان، يعني اِکو نيز نتوانست او را تحت تأثير قرار بدهد. اين دوشيزه نورچشمي و مورد علاقه خاصّ آرتميس،الهه‌ي جنگل و وحوش بود ولي اين پري مورد نفرت و انزجار نيرومندترين الهه‌ها قرار گرفت، يعني «هرا» که مثل هميشه سرگرم کشف اسرار ماجراهاي عاشقانه زئوس بود. هرا بدگمان شده بود که زئوس با يکي از پريان يا نيمف ها سر و سري دارد. از اين رو به ديدار پريان رفته بود تا ببيند زئوس با کدام يک از آن‌ها ارتباط دارد .امّا باوجود اين صحبت هاي دلنشين و شادي آور اِکو او را از پي گرفتن ماجراهاي عشقي زئوس بازداشت. او در حالي که سراپا گوش شده بود، پريان فرصت يافتند و از آنجا رفتند و در نتيجه هرا درنيافت که زئوس دلداده‌ي کدام پري است. هرا با همان سنگ‌دلي هميشگي به دشمني با اِکو برخاست. آن پري نيز در خيل دختراني قرار گرفت که از سوي هرا به کيفر مي‌رسيدند. هرا گفت: "تو هميشه آخرين نفري خواهي بود که سخن خواهد گفت، هرگز قدرت و توان اين را نخواهي داشت که پيش از همه سخن بگويي". شرايط دشواري بود، ولي دشوارتر از آن زماني فرارسيد که اکو نيز مانند ديگر دشمنان دلداده، دل در گرو عشق نارسيس گذاشت. وي آن جوان را هميشه دنبال مي‌کرد، امّا نمي‌توانست با او سخن بگويد. پس با اين حال و روزي که داشت چگونه مي‌توانست نظر جواني را به خود جلب کند که به هيچ دختري اعتنا نمي‌کرد؟ امّا يک روز متوجه شد که بخت با او يار است و فرصتي پيش پايش نهاده است. آن جوان داشت به همراهانش مي‌گفت: کسي اينجاست؟ و دختر با صداي بريده بريده پاسخ داد: "اينجا؛ اينجا" دختر هنوز پشت درختان پنهان شده بود و آن جوان او را نمي‌ديد و پيوسته بانگ بر‌مي‌داشت: "بيا" و اين کلمه درست همان کلمه‌اي بود که دختر مي‌خواست به او بگويد. دختر با خوشحالي به او گفت: "بيا" و از پشت درختان بيرون آمد. امّا جوان خشمگين شد و روي از او برتافت و گفت: "نمي‌خواهم بهتر است بميرم و نگذارم که تو بر اراده‌ي من پيروز شوي" امّا دختر ملتمسانه گفت: "من مي‌گذارم تو بر من چيره شوي" امّا جوان از آن‌جا رفته بود. دختر شرمسار و با چهره‌اي برافروخته به درون يک غار متروک و دورافتاده پناه برد، و از آن پس هيچ تسلّي خاطر نيافت. هنوز هم در جاهاي پرت و متروک زندگي مي‌کند و مي‌گويند که عشق طوري او را از پاي انداخته که فقط مي‌تواند صحبت کند.بدين سان نارسيس به شيوه سنگ‌دلانه و ستمگرانه‌اش که تحقير عشق بود ادامه داد. امّا سرانجام دعاي يکي از دلباختگان دلريش نزد خدايان برآورده شد: "اي کاش مي‌شد اين جوان که ديگران را دوست نمي‌دارد حدّاقل خود را دوست بدارد."نمسيس (خشم واقعي )، الهه بزرگ، عهد بست که اين دعا را مستجاب کند. چون نارسيس بر آب زلال يک آبگير خم شد تا آب بنوشد، تصوير خود را در آب ديد و بي‌درنگ دلباخته‌ي خود شد. وي بانگ برآورد: "اکنون مي‌دانم که ديگران چه رنجي به خاطر عشق من برده‌اند، زيرا من خود در آتش خود‌شيفتگي مي‌سوزم. با وجود اين من چگونه مي‌توانم به آن زيبايي که در آب ديده‌ام دست يابم؟ امّا نمي‌توانم آن را رها کنم و فقط مرگ مي‌تواند مرا برهاند" و چنين اتفاقي نيز روي داد. نارسيس پيوسته لاغر مي‌شد و رو به کاستي مي‌نهاد و هميشه بر آبگير خم مي‌شد و تا مدت ها به زيبايي خويش خيره مي‌شد. اکو نزديک وي بود امّا نمي‌توانست کاري بکند و گرهي از کارش بگشايد. امّا در آن هنگام که نارسيس جوان در حال مرگ بود به تصوير خود نگريست و به آن گفت: "خداحافظ؛ خداحافظ" و دختر نيز اين سخن را به عنوان آخرين وداع با وي تکرار کرد. مي‌گويند که چون روح نارسيس از رودخانه‌اي که درياي مردگان را دور مي‌زند عبود کرد، بر لبه‌ي قايق خم شد تا خود را براي آخرين بار ببيند.تمامي آن پرياني را که آزرده و به ايشان ستم روا داشته بود به هنگام مرگ با وي مهرباني کردند؛ گشتند تا جسدش را بيابند و آن را به خاک بسپارند، ولي آن را نيافتند. در جايي که جسدش رها شده بود گلي نو و زيبا شکفته مي‌شد که آن را به نام و ياد وي نارسيس يا نرگس ناميدند.

نویسنده: مریم پورمحمدی

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.